من که می ترسیدم از پاییز، جانم را گرفت
عشقت آمد آفتی شد استخوانم را گرفت
خون دل خوردم، شکستم، بی سر و سامان شدم
گـــــریه کردم ، گریه ها تاب و توانم را گرفت
من کنارت زندگی کردم، کنارت سوختم
عشقبازی با تو از من، این و آنم را گرفت
پر کشیدی رفتی و گم کردمت، گم کردی ام
ابــــــــرهای تیره آمد آســـــمانم را گرفت
آمدم دنبال تو تا آسمان ، اما خدا ...
مثل یک دیوانه از من نردبانم را گرفت
برچسب:
نویسنده: رویا رادمنش