می لبریز
ای ناز تو تا نیمه ی پاییز رسیده!ای سرخِ لبت با میِ لبریز رسیده!زلف تو هواخواه کدامین شب ابری ستکاین گونه پریشان و غم انگیز رسیده زیباتر از آنی که رهایت کنم، امادیر آمده ای، دوره ی پرهیز رسیدهجان و تن من امت پیغمبر دردندبر من دم ویرانگر چنگیز رسیدهای قونیه تا بلخ به غوغای تو مشغول!بشتاب که شمس تو به ...
گره خورده ست جان من به شهد خنده ی لیلا
دلا امشب هواي شب نشيني با قلم دارم هواي جرعه اي از شعرهاي تازه دم دارممن امشب از رديف و وزن و از مصراع بيزارم ميان دفتر شعرم، فقط يک عـشق کم دارم سکوت خفته ي شب را به آه سينه بشکستمکه اندر سينه ي مجروح ، دردي صد رقم دارمندانستم که دل بندم بچشمان تو محکوممبه خود تا آمدم ديدم كه قلبي متهم دارممحال است...
بی تو در حال غزل گفتنم
بی تو در حال غزل گفتنم تاريخ : یکشنبه نهم شهریور ۱۴۰۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی چوب بودم ، گذرم گوشه انبار افتادبه سرم میخ و به تن رنده نجار افتادقسمت این بود که از چشم شما پرت شوممثل یک قاب که از سینه ی دیوار افتاد بی تو در حال غزل گفتنم و در دل شب به سرم هی هوس چایی و سیگار افتادگفته بودی بفرستم د...
کنارت فارغم از هر کس و هرچیز
دلم را داده ام، تقدیم خواهم کرد جان را همبرایت فرش خواهم کرد، روزی آسمان را همکنارت فارغم از هر کس و هر چیز، مدتهاستصدایت برده از یاد من آهنگ زمان را هم مگر راه گریزی از کمان ابرویت دارم؟که سویم می فرستی لشگری از گیسوان را هم...تویی مضمون بکر شعرهای من، سزاوار استکه صرف تو کنم علم معانی و بیان را هم...
دار و ندار
دار و ندار تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی همین بس است برای من از وصال شماهمین که گاه بگویم سلام! حال شما؟‌زنی به غیر شما گرچه ایده‌آلم نیستشبیه نیست به من مرد ایده‌آل شما!‌شما شبیه به آیینه من ولی آهم!خدانخواست مکدر شود زلال شما‌خداکند که نرنجید از اینکه پیش هم‌اندبدو...
مجال
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟شیرین من، برای غزل، شور و حال کو؟پر می‌زند دلم به هوای غزل، ولیگیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار راچشم و دلی برای تماشا و فال کو؟تقویم چهارفصل دلم را ورق زدمآن برگ‌های سبزِِ سرآغاز سال کو؟رفتیم و پرسش دل ما بی‌جواب ماندحالِ سؤال و حوصله‌‌ی قیل...
لحظه‌ی تشییع من از دور بویت می‌رسید
تا تو بودی در شبم من ماه تابان داشتمروبه‌روی چشم خود چشمی غزل‌خوان داشتمحال اگرچه هیچ نذری عهده‌دار وصل نیستیک زمان پیشامدی بودم که توانایی داشتم ماجراهایی که با من زیر باران داشتیشعر اگر می‌شد قریب پنج دیوان داشتمبعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود:من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟ساده از "...
برای قند من، لبخند شیرینت ضرر دارد
برای قند من ، لبخند شیرینت ضرر دارد تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۴ | نویسنده : اسماعیل جلیلی مِه آلودم، شبیه جاده ی چالوس بارانیتو را حس می‌کنم در زیر چترم با پریشانیپریشانم بلا تکلیف روز بعدیم، همان گونهکه درگیر است شب با دفترش طفل دبستانیمرا نِی فرض کردی! گُرده هایم را تراشیدیبه جانم دست بردی با لب...
عهد
عهد تاريخ : شنبه بیستم تیر ۱۴۰۵ | نویسنده : اسماعیل جلیلی عهد کردی که فقط عاشق من خواهی بودعهد کردم که تو هم عهدشکن خواهی بود‌شاید در روز جاری نفهمی که چه کردی امایک زمان گریه‌کنان در پی من خواهی بوداگر این مُرده به دنبال کفن گشت نخندتو شبی زنده به دنبال کفن خواهی بود!ما تو را ساده شمردیم و نمی‌دانس...
مرگ بر هر چه به جز اسم تو در زندگی ام
بی قرارم ،نه قراری که قرارم بشویمن مسافر شوم و سوت قطارم بشویمی شود ساده بیایی و فقط بگذری و...زن اسطوره ای ایل و تبارم بشویساده تر ،این که تو از دور به من زل بزنی(( دارِ)) من را ببری دار و ندارم بشویمرگ بر هر چه به جز اسم تو در زندگی اماین که اشکال ندارد تو ((شعارم)) بشویمرگ خوب است به شرطی که تو ف...
" كاش باور كند اين بار كه عاشق بودم"
مو گناه است ولي روسريش زيبا بوددختري بود كه انگشتريش زيبا بودقصه را مادرم آغاز از اينجا مي كردقصه اي تلخ كه يادآوريش زيبا بودبچه ها دختركِ قصه ي ما خاطرخواهآنقدر داشت، چنان دلبريش زيبا بودكه برايش پسرِ شاه، گدايي مي كردسيب سرخي كه به چنگ آوريش زيبا بودعصر، با ناز، كه در شهر قدم برمي داشتطرحِ پيراهنِ...
من کنارت زندگی کردم،کنارت سوختم
من که می ترسیدم از پاییز، جانم را گرفتعشقت آمد آفتی شد استخوانم را گرفتخون دل خوردم، شکستم، بی سر و سامان شدمگـــــریه کردم ، گریه ها تاب و توانم را گرفتمن کنارت زندگی کردم، کنارت سوختمعشقبازی با تو از من، این و آنم را گرفتپر کشیدی رفتی و گم کردمت، گم کردی امابــــــــرهای تیره آمد آســـــمانم را گر...
خانم عکاس باشی خانه را تاریک کن
بوی تو در خانه می پیچد که شاعر می شومعشق می پوشم برای بوسه حاضر می شومروسری تا از سرت سر می خورد شب می شودآه وقتی شب شود ، آسوده خاطر می شوم خانم عکاس باشی خانه را تاریک کنتا شما لب تر کنی من زود ظاهر می شوم اصلا امشب مثل دریا باش ، دریا که شدیکشتیِ پهلو گرفته در بنادر می شومگرچه من در صنعت کوزه گری...
خوشبخت آن دلی که برای تو می تپید
مانند شیشه ای که خریدار سنگ بوداین دل شکستن تو برایم قشنگ بودرؤیای باشکوه رسیدن به ساحلتآغاز خودکشی هزاران نهنگ بودماه شب چهاردهی که تصاحبتچون حسرتی به سینه ی صدها پلنگ بودخوشبخت آن دلی که برای تو می تپیدخوشبخت آن دلی که برای تو تنگ بودتو: یک جهان تازه پر از صلح و دوستیمن : کشوری که با همه در حال جن...
من باز به شوق تو نشستم سر کوچه
نزدیک غروب هیجان آور کوچهمن باز به شوق تو نشستم سر کوچهگل های سر روسری ات مثل همیشهزنبور عسل ریخته سرتاسر کوچهاز دوختن چشم قشنگت به زمین استنقشی که چنین حک شده در باور کوچهاینگونه نگین در همه ی عمر ندیدماینقدر برازنده بر انگشتر کوچه«گل در برو می در کف و معشوق ...» خدایامن مست غزلخوانی سکرآور کوچهلب ...
داری برای خوب شدن ، دیر می شوی
با من بگو که همره من بدپیر میشوی یا آنکه بین راه، ز من سیر میشوی؟ای ماه دوردست من، ای ماهی گریز!کی در میان برکه به زنجیر میشوی؟ چون چِکهای ز نور، در آیینه میچِکیآنگاه مثل آینه تکثیر میشویرویای صادقی که سرانجام میرسی یک خواب عاشقانه که تعبیر میشوی چین میخورد نگاه غمانگیز آینهوقتی ز دست آینه دلگیر میش...
خوابیده ای آرام مثل بچه قوها
خوابیده ای آرام مثل بچه قوهابیدارم اما با تمام آرزوهابیدارم و حال مرا باید ببخشیکه دست بردم بی اجازه لای موهامن انجماد سال ها تنهایی ام ... آهآتش بریز ، آتش برایم در سبوهابا دست خالی آن قدَر پای تو ماندمکه قطره قطره جمع شد این آبروهایک چشمه از کلّ هنرهای تو کافی ستتا آب رفته باز برگردد به جوهاوقتی ت...
آتش بزن ای عشق ! همه زندگی ام را
مانند دو خورشید که بالای زمین استچشم تو سفر کردنم از شک به یقین استروشن شده شب های پریشانی شعرماینها همه از دولتی این دو نگین استای معنی هر واژه ی مبهم !، چه نیازیبا تو به لغتنامه ، به فرهنگ معین استگهگاه اگر اخم تو چون تلخی زیتونشیرینی لبخند تو شیرینی تین استدیوانگی ام گل بکند رفتم از اینجابا این د...
من قبله ام را يافتم ، حيّ علي العشق...
دل بردي از منِ بي نياز از دلبري هابي سِحر و جادوها و بي افسونگري هابي باده و بي جام مستم كرده اي باگل هاي رنگارنگ دشت روسري هادل نيست ، نه...سنگ است ، اما سنگ هم با-نام نگين چسبيده بر انگشتري هاكوه طلاي ناتمامم ! با تو ديگرتعطيل خواهد شد دكان زرگري هانام تو را آموختم بسيار پيش ازآموزش درس زبان مادري...
کیش و مات
ای پای ثابت همه ی سور و سات هاشیرین تر از حلاوت نقل و نبات هادارایی دلم که ندارم به جز تو هیچبیگانه با تمامی خمس و زکات هازیباترین بهانه برای نفس زدناز لحظه ی تولدمان تا وفات هااز بس که شاعران فقط از تو قلم زدندسرریز مانده کاسه ی صبر دوات هاآخر چقدر مست تو باشند این همهسنگ تو را به سینه بکوبند لات ه...