وسوسه
خط خمیده ی لبت بهشت را صراط مستقیم است باز اگر وسوسه ی سیب ، زمینــــــــــم نزند...
چشمِ سیاه
ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه در خاطر ، از آن چشم سیاه تو ندارم ... ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه ، امشب... با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟ گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه من او نیم ، او مرده و من سایه ی اویم ...
آب
تو همان آب گوارای به وقت سحری نچشیدیم لبی از تو ، اذان را گفتند