حسرت دریا
اما تو بگو «دوستی» ما به چه قیمت؟ امروز به این قیمت، فردا به چه قیمت؟ ای خیره به دلتنگی محبوس در این تنگ این حسرت دریاست تماشا به چه قیمت یک عمر جدایی به هوای نفسی وصل گیرم که جوان گشت زلیخا به چه قیمت از مضحکه دشمن تا سرزنش دوست تاوان تو را میدهم اما به چه قیمت مقصود اگر از دیدن دنیا فقط
سفر عشق
شب سردیست ، دلم دیده تر می خواهد دل ِ آشفته من از تو خبر می خواهد قهوه و شعر و خیال ِ تو و این باد خنک باز لبخند بزن ، قهوه شکر می خواهد امشب آبستنم از تو غزلی شور انگیز باخبر باش که این طفل پدر می خواهد غارتم کرده ای و خنده کنان می گویی صید دل از کف یک سنگ هنر می خواهد ترس در جام دلم ریخت
چشمان شرابی
آمدى تا دَك كنم آن دخترِ مغرور را كِى تحمل كرده بلبل، وزوزِ زنبور را؟ ياد چشمان شرابىِ تو مى افتم عزيز تا كه مى بينم به شاخه، خوشه ى انگور را هرچه فرمان ميدهد چشمت اطاعت ميكنم مثل سربازى كه اجرا ميكند دستور را چشم مى بندم به تو، وقتى كه لب وا ميكنى ميكند شيرين لبانت، چشمه هاى شور را از صرا
زندگی
قایقی خواهم ساخت... با کدام عمر دراز؟! نوح اگر کشتی ساخت، عمر خود را گذراند، با تبر روز و شبش، بر درختان افتاد، سالیان طول کشید، عاقبت اما ساخت... پس بگو ای سهراب؛ شعر نو خواهم ساخت...! بیخیالِ قایق... یا که میگفتی، تا شقایق هست زندگی باید کرد...؟ این سخن یعنی چه...؟!! با شقایق باشی؛ زندگی خو
پدر و مادر
مادر ، تکواژهای است زیبامادر ، عین زیبایی است و البته که زیباتر از زیبایی چیزی نیستقلب بزرگ خدا در سینهی مادران میتپدمادر ، دستی بر گهواره دارد و دستی در دست خداآنگاه که مادر، گهواره را تکان میدهدعرش خدا به لرزه درمیآیدو همهی فرشتگان سکوت میکنندتا زیباترین سمفونی ِ هستی را بشنوند: « لالا
من اشک می شوم و تو هم آه می شوی
وقتی دل از نبود تو دلگیر می شود بی طاقت از زمین و زمان سیر می شود زل می زنم به شیشه ی ساعت بدون پلک انگار پای عقربه زنجیر می شود اشکم به روی نامه و پاکت نمی چکد گویی کویر دیده و تبخیر می شود در لابه لای لرزش حیران سایه ها بد جور رنج فاصله تفسیر می شود در گیرو دار کشمکش آب و نان شب
بهشت
گناه نه... چاره ای نبود،طعم سیب می داد لبهایت و من طاق زدم بهشت را با آغوشت برچسبها: احساسی
گریه
کارم شده هر صبح و ظهر و شام گریه صبحانه ام با بغض و با هر شام گریه در بین مردم میزنم لبخند بر لب شب ها به روی بالشم آرام گریه از کودکی «لالایی» ام بغرنج بوده چون مادرم میکرد با هر «لام» گریه صیاد من! گاهی دلت باید بگیرد وقتی که صیدت می کند در دام گریه امشب نشد لبخند تو سهم دلم ، چون شد او
غنچه ی لبهات را تا می توانی تنگ کن
نقطه ی ضعف مرا با سرمه ای پر رنگ کن غنچه ی لبهات را تا می توانی تنگ کن دل ببر از شاعران با لهجه ی زیبای خود لهجه ات را نازنین با شعر هم آهنگ کن شب لباس قرمزی از جنس گل بر تن کن و روز ها پیراهنت را آسمانی رنگ کن با نگاهت ما جهان سومی ها دل خوشیم با نگاهت با جهان اولی ها جنگ کن آخرش نیرنگ تو
از شرم چشمان تو گل سر در گریبان می کند
کمبود اشعار مرا چشم تو جبران می کند موی پریشان تو در اشعار طوفان می کند آن قدر گفتم از لبت ، تبخال زد لب های من تبخال لب های مرا یک بوسه درمان می کند در شیشه های عطر خود گویا شراب انداختی بویت تمام شهر را سرمست و حیران می کند پیراهن سرخ تو را گل دید شد غرق عرق از شرم چشمان تو گل سر در گریبان
رفتی و بوسه به رویم نزدی آخر کار
طعم لبهای تو را ذات شکر کم دارد قند لبهات بسیط است است ضرر کم دارد دیشب ای ماه مرا قابل خود دانستی خوب شد کوچه ما اهل نظر کم دارد رنگ لبهای تو سرخ است از آن می ترسم گونه های تو سفید است خطر کم دارد جنگ بر پا شده در موی تو در دست نسیم چشم های من بیچاره سپر کم دارد همه ی شهر در این عشق رقیب
ای خــدا هــرگز نبینـــم بشــکند قلـــب کسی
دست و پــا گر بشکند با نسخه درمان می شود چشم گریان هم دمی با بوسه خندان می شود سیــل بــاران گــــر ببــــارد از نسیـــــم صورتی غــم مخـــور با خنده ای از دیده پنهان می شود مختصــــر گــویم اگـــر ویــران شـود کاشانه ای جــای هــر ویــرانه ای کاخــی نمایـان می شود یــا کـه آیـد ســوز غـــم
حل نشد جدول ِ دلتنگی ِ من بعد از تو
دم هر بازدمـــــــم گرم ، که جز آه نبود زندگــی غیر ِ همین واژه ی ِ کوتاه نبود پیله در حسرت ِ پروانگی ات شعر شدم هیچ کس را به شب ِ " منزوی " ام راه نبود گوشه ابروی ِ هلـال ِ تو حرامم شد و باز خبری از به زمیـــن آمــــــدن ِ ماه نبود من عزیزت نشده پیرهنم خونی شد ! حق ِ یوسف شدن ِ من به خدا چا
باید این شعر دستتان برسد
باید این شعر دستتان برسد تا من از راه می رسم بعداً در تنم رخنه کرده ای بی هیچ در سَرَم چرخ می زنی ای زن در تنم رخنه کرده ای بدجور مثل مستی، که در تن ِ خیام مثل شمس ِ نشسته در رومی مثل خرقان ِ بر سَر ِ بسطام در سَرم چرخ زد صدایت،تلخ مثل گلپونه های بسطامی مثل بَم، لرزه در تنم افتاد من فرو ریختم به آرا...
گل و گلاب
باز تابستانه ی آن تن کبابم کرده است تشنه ام، شهریور لبهات آبم کرده است من همان انگور بد مستم که بوی موی تو در مشام این شب وحشی ، شرابم کرده است من همان مستم که جای سیب ، آتش گاز زد عاصی ام ، آن گونه که شیطان جوابم کرده است شاعری بودم که شعر بی وضو هرگز نگفت لذت لامذهب تو لاکتابم کرده است شهرزاد قصه ...
طنز
جوانی عاشق دختری شد ومیخواست با او ازدواج کند روزی دختر را به همراه دو دوست دخترش به منزل دعوت کرد و به مادر گفت میخواهم حدس بزنی که عشق من کدامیک است بعد از رفتن آنها از مادر پرسید: توانستی دختر مورد علاقه مرا از این سه تا تشخیص بدهی مادر گفت: بله ومشخصات دختر را بیان کرد... پسر با تعجب پرسید: مادر...
از دریا نوشتن
تا که از در،درآمدم بی تو اشک من بر تن خیابان ریخت بی تو رفتم کمی قدم بزنم اشک من پا به پای باران ریخت روز روشن کنار پنجره ها دفترت را سیاه می کردی ذوق می کرد آسمان وقتی تو به باران نگاه می کردی.. تو اگر پیش من نباشی باز غزلم را خراب خواهم کرد من برای نوشتن از دریا روی چشمت حساب خواهم کرد.. من چه کرد...
شدم چون آینه محو وجود بی مثال تو
بگیر آنقدر محکم در بغل دلبسته ی خود را که در بر دارد انگاری ، هلویی ، هسته ی خود را صلات ظهر هم باشد، شبم آغاز خواهد شد به محض اینکه می بندی دو چشم خسته ی خود را شدم چون آینه محو وجود بی مثال تو بیا در من ببین شخصیت بر جسته ی خود را تمام عمر مثل سایه دنبال خودم بودم چطور از من جدا کردی من وابسته ی خ...
دل ناقابل
مرا قابل بدان و با دلم باش چراغ روشنی در منزلم باش تمام عمر خود را ، بهترینم تو مهمان دل ناقابلم باش اسماعیل جلیلی
همه منهـــای تــو تلخند ، به اندازهی چای
یک نفـــر دور کند ایـــن خودیِ جانی را این دل ، این قاتلِ بالفطرهی پنهانی را امشب این سوخته ، دلباختهی او شده است او کـــه با رقــصِ خود ، آتش زده مهمانــی را کاش این سایهی افسردهی تنها ببرد، دلِ آن دختـــر ِ افسونگر افغــانـــی را که بگوید: بنشین، حرف بزن، شور بپاش سخت کوتاه کن این جمعهی طولانی را ...