کام تلخ
کام تلخ و روی زرد و خانه ای ویران شده اجر عاشق پیشه گی های دل دیوانه نیست اسماعیل جلیلی « غافل » برچسبها: اشعار خودم تاريخ : یکشنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۳ | 13:7 | نویسنده : اسماعیل جلیلی | لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرماییدAdblock test (Why?)
حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم
حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوماینکه یک عمر به دستان تو زنجیر شومآسمانم شوی و تا به سرم زد بپرمبا نگاه پر از احساس تو زنجیر شومحس خوبیست نفس های تو را لمس کنمآنقدر سیر ببوسم...نکند سیر شوم؟!درد اگر از تو به اعماق وجودم برسدحاضرم دم نزنم تا که زمینگیر شوماولین تار سفید سر من را دیدیحس خوبیست در آغوش خ...
از من گرفتی خلوت بکر جهانت را
از من گرفتی خلوت بکر جهانت رامی خواستم مهتاب باشم آسمانت رامی شد اگر می خواستی مانند تن پوشیدور تن ام محکم بپیچی بازوانت راهم دوست دارم غرق عشقی آتشین باشیهم تشنه ام نفرین کنم همبسترانت راتنها شرابت را بنوش و دلربایی کنبی من ننوش اما تو جام شوکرانت رابوسیدن تو آرزویی غیر ممکن نیست...من می رسانم بر ل...
روزهای خوب
قبـل از ايــن هـا بــــراي باريــدن در دل مــن هــــواي خــوبي بودبـغـض هـا بهــانـه بـــودند و گــريـه هـــم آشنــاي خــوبي بودتــو كــه بـودي ستاره ها هر شب توي چشم تو مي درخشيـدندآسمــانـت مــرا بغــل مـي كــرد ... وَ خدا هـم خداي خـوبي بوددست هامان به هم گره مي خورد ، شعـرهايت مرا تكان مي دادو ب...
xa0بوسه ای سرد برای شبمان کافی نیست xa0
زُل بزن خوب به عکسم چه در آن می بینی ؟ من به تصویر در این قاب شباهت دارم ؟ مثل یک مرده ام وُ توی خودم دفن شدم وَ به این مقبره ی سرد رضایت دارم سالها دور شدم از وطنِ مشرقی ام رفته ام سمت غروبی که دلش خونین است... شده ام خانه به دوش وُ شبم از درد پُر است گوشه ی کشورِ اوهام اقامت دارم سعی کن منصرف از م...
دوستت دارم ولی باید فراموشت کنم
توی آغوشت که بودم لحظه ها بی وزن بود کودکانه ، از نگاهت آسمان می خواستمخواب می رفتم کنارت با تمام ترسهام از تو در کابوس هایم قهرمان می خواستم !روزها آرام از تقویم من رد می شدند بوسه می زد عشق بر سلولهای مرده ام سرنوشتم را درون قصه ها و شعرهافارغ از ابعاد بی رحم زمان می خواستملحن مرموز خدا در عشق باز...
درد دارد تمام پایان ها
درد دارد همیشه دل کندن، درد دارد تمام پایان هاگم شدن در مسیر تنهایی،گریه کردن به حال باران هاعشق با روح من گلاویزست، شهر تا بی نهایت افسردهمن چه کردم که باید اینگونه، له شوم از هجوم تاوان هاآه ای سرگذشت غمگینم، آه ای انتهای رویاهازخمهایی زدی که می ترسم، از تو و از تمام انسانهااز دل خاطرات وهم آلود، ...
وقتی که ترکم می کنی ، یک عمر در جا می زنم
وقتی که ترکم می کنی ، یک عمر در جا می زنم روی تمام شیشه ها ، شبها مقّوا می زنم وقتی کنارم نیستی ، بیزارم از خورشید و ماه ترکیبی از خاکستری ، بر بوم ِ فردا می زنم چشمان ِ بی آرایشم ، بعد از تو صادق نیستند جای خودم ، آیینه را ، وقت تماشا می زنم ! مایوس و بی انگیزه در هر شعر دفنت می کنم روبانِ مشکی گوش...
xa0دردم فقط اینست که "با تو بمانم "!
غم پرورم ، خورشید من بارانی ام کن درگیرِ احساسات خیس وُ آنی ام کن حتی اگر رویات مشکل ساز باشد ...در تنگنای این غزل زندانی ام کن تا بوسه ات از یاد لبهایم نرفته ستدعوت به حالات بد وُ شیطانی ام کن در فیلم ها "فردین " بمان تا "فتنه" باشم منفی ترین شخصیتِ ایرانی ام کن دردم فقط اینست که "با تو بمانم "!ای ...
xa0تصویر موهومت مرا آشفته تر می کرد
وقتی نگاهت با نگاهم روی هم می ریخت انگار شعری تازه از قلب ِ قلم می ریخت می آمدم سمتت که حرفم را بگویم، حیف!قلبم درون ِ سینه با هر یک قدم می ریخت می رفتی و پشت سرت دستان تبدارم ارزن به نذرِ عشق در صحن حَرم می ریخت هرشب خرابت می شدم ، بد مست بودم چون :پِلکت درون ِ پِیک ِ من احساس، کم می ریخت اما خدا ب...
هر قدر نزديك آمدم كمتر مرا ديدي
با اينكه چون ماري درون آستين بودندزيباترين شبهاي من روي زمين بودندچشمانت، آن الماسهاي قهوهاي يك عمربا چشمهاي خواب و بيدارم عجين بودندهر چند آخر زهر خود را ريختند اماتا لحظۀ آخر برايم بهترين بودندهر قدر نزديك آمدم كمتر مرا ديديبعداً شنيدم چشمهايت دوربين بودندخواجو تو را هر روز با يك زن تماشا كردپلها ...
افسانهء سیمرغ
هر تکّه از دنیای من، از ماه تا ماهی...هر قدر، هرجا، هر زمان، هر طور می خواهی... حتّی اگر مثل زلیخا آبرویم را...از من نخواهی دید در این عشق کوتاهی... حتّی اگر بی رحم باشی مثل ابراهیم...نفرین؟ زبانم لال، حتّی اخم یا آهی... من آخرین نسل از زنان عاشقی هستمکه اسمشان را راویان قصّه ها گاهی... من آخرین مرغ...
دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد
بَلَم آرام چون قویی سبکباربه نرمی بر سر کارون همی رفتبه نخلستان ساحل قرص خورشیدز دامان افق بیرون همی رفتشفق بازی کنان در جنبش آبشکوه دیگر و راز دگر داشتبه دشتی پر شقایق باد سرمستتو پنداری که پاورچین گذر داشتجوان پارو زنان بر سینه ی موجبَلَم می راند و جانش در بَلَم بودصدا سر داده غمگین در ره بادگرفتا...
ثانیه های بیقرار
ولي سري - سر راهت- به اين دچار بزن...دمي -چو باران- بنشين، دم از بهار بزنبيا و حوصله كن دست بر دلم بگذاردوباره زخمه بر اين تار بيقرار بزنمدام، اين پا آن پا كن و بگو دير استشبيه عقربهها حرف نيشدار بزن!«بهار ميگذرد بيصدا... بهار منم!...»به عطر خويش در اين كوچه باز جار بزنبدون پلك زدن سالهاست منتظرندسر...
زهر و شراب
شراب نیز به دردم نمی دهد تسکینمگر که زهر بریزم به استکان خودم برچسبها: سجاد رشیدی پور تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۲ | 9:31 | نویسنده : اسماعیل جلیلی | لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرماییدAdblock test (Why?)
دست های تو کجایند که آزاد شوم؟
پشت پرچینت اگر بزم، اگر مهمانی ستپشت پرچین من این سو همه اش ویرانی ستانفرادی شده سلول به سلول تنمخود من در خود من در خود من زندانی ستدست های تو کجایند که آزاد شوم؟هیچ جایی به جز آغوش تو دیگر جا نیستابرها طرحی از اندام تو را می سازندکه چنین آب و هوای غزلم بارانی ستشعر آنی ست که دور لب تو می گرددشاعری...
خاک سیاوش ها و رستم هاست اینجا
یک سفره ٬ یک آیینه ٬ با آیات قرآن آغاز مشروع گناهی آتشین بودعشقش اهورایی ٬ اما در کنارش مردی نشسته از اهالی زمین بودمردی نشسته که تمامی جنونش در جمله ای کوتاه میشد جا بگیرداین جمله ی کوتاه و ساده : " تا همیشه - دیوانه ی چشم تو ام ای نازنین " بودحرف دلش را گفت اما دیدگانش دیگر توان خشکسالی را نداردآب...
تو برگ گل نازك و من عاشق ناشي
تو برگ گل نازك و من عاشق ناشياز هم چه كنم با تو كه يكباره نپاشي؟در محضر اسليمي اندام تو هيچ استكيفيت مرغوب ترين مرمر و كاشيبايست كه با داشتن اين قد و بالادلواپس دزدان سر گردنه باشياي داغ ترين سوژه كه يك شهر نگاهشدنبال تو افتاده به انواع حواشياز دست حسودي كه به كامش نرسيده استكاري نمي آيد به جز اشكال...
چند روزی بیشتر در شهرتان شاید نباشم
من پریشانم و از روحی پریشان می نویسمصخره ای فرسوده ام از موج و طوفان می نویسمگریه کن بانوی من این بغض های واپسین راگریه کن ... من شاعرم در زیر باران مینویسمچند روزی بیشتر در شهرتان شاید نباشماهل شهر عشقم و از طاق بستان می نویسماز نگاهی قهوه ای از چشم های نافذی کهجذبه ی آبادی ام را کرد ویران می نویسم...
گوشت بدهکار من و فریاد هایم نیست
حتی اگر از چشم هایت دست بردارمآخر تو را دست کدامین مرد بسپارم؟تو هستی و نامردها دور و برت بسیارمن هستم و دلشوره های بی تو بسیارمگوشت بدهکار من و فریادهایم نیستمن عشقمان را از تو بعد از این طلبکارمآنقدرها هم بعد من تنها نمی مانیمن چندمین عشقت شدم؟! بگذار بشمارم...قلبم فقط مُرده، که آن هم چیز خاصی نیس...