خوش ندارم ناخوش احوالت کنم ، با این سخن ها
رفته ای چندی است تا خالی شوی از ما و من هاخوش ندارم ناخوش احوالت کنم ، با این سخن هاگریه کردم بی تو روی شانه های جالباسیعطرتلخت مانده روی تک تک این پیرهن هابعد تو ، باد است حرف عالم و آدم ، به گوشمپندهای پیر مردان... شایعات پیرزن ها...رفته بودی ، مثل اشک ، از چشمها افتاده بودمبا تو ، اما باز افتاده ...
صبر بر دور جدایی نیست ممکن بیشراب
عقل اگر میخواهد از درهای منطق بگذردباید از خیر تماشای حقایق بگذردآنچه آن را علم میدانند، اهل معرفتمثل نوری باید از دلهای عاشق بگذردطفل میگرید مگر میداند این دنیا کجاست؟عمر چون با هایهای آمد به هقهق بگذردهر بهاری باغبان راضی به تابستان شودباید از خون دل صدها شقایق بگذردصبر بر دور جدایی نیست ممکن بیشر...
مرا هم میتوان از یاد برد
قاصدکهای پریشان را که با خود باد بردبا خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد بردای که میپرسی چرا نامی ز ما باقی نماندسیل وقتی خانهای را برد ، از بنیاد بردعشق میبازم که غیر از باختن در عشق نیستدر نبردی اینچنین ، هرکس به خاک افتاد ، بردشور شیرین تو را نازم که بعد از قرنهاهر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد بر...
ناز کمتر کن و از حال خرابم بنویس
حلقهء زلف تو شد باعث ویرانی منوای بر حال دلِ سردِ زمستانی من ناز کمتر کن و هر جا ، سخن از دل بنویس تا ببینی همه جا ، شعر و غزلخوانی مننرود عمر من و شادی دل ، تا دمِ صبح _نکنی گر تو شبی، فکر پریشانی من حجرالاسود چشمت ، شده آرامش ما میشوی تا به ابد ، کعبهء ایرانی منناز کمتر کن  و از حال خرابم بنویسناز...
ماه من غصه چرا ؟
ماه من غصه چرا؟آسمان را بنگرکه هنوزبعد صدها شب و روزمثل آن روز نخست، گرم...و آبی و پر از مهر به ما می خنددیا زمینی را کهدلش از سردی شبهای خزاننه شکست و نه گرفتبلکه از عاطفه لبریز شد ونفسی از سر امید ک
می روم رفتن از این دیدار مشکل تر که نیست
می روم رفتن از این دیدار مشکل تر که نیستدوری از وصلی حقارت بار مشکل تر که نیستگیرم آتش زد مرا اندوه بی سامانی امسوختن از ساختن با عار مشکل تر که نیستاز چه می ترسانی ام؟! یک عمر تنها بوده امعزلت این بارم از هربار مشکل تر که نیستنیست آسانتر ز چشمان تو مضمونی، که هستهست در معنا از این اشعار مشکل تر؟ که...
خواب ناز
خودش درخواب نازی بود و ، اما خیالش بر دل من پنجه میزد اسماعیل جلیلی « غافل »
ﺩﻝ ﺑﯽ ﺳﺮﭘﻨﺎه
اﮔﺮ ﭼﻪ ﺩﯾﺮ ﺍﻣﺎ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻢ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﺗﻠﺦ ﺗﻘﺪﯾﺮ ﺳﯿﺎﻫﻢ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻋﻤﺮﯼ ﻟﺠﺎﺟﺖ ﺳﺮﮐﺸﯽ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭﻧﺼﯿﺤﺖ ﻫﺎﯼ ﻋﻘﻞ ﺧﯿﺮ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺭﺍ ﭘﺬﯾﺮﻓﺘﻢ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﮐﺰ ﮐﺮﺩﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺩﻝ ﺑﯽ ﺳ
زخم عمیق
دیدی نرسیدیم نگفتم شدنی نیستبرگرد که این فاصله ها کم شدنی نیستدر سینه من زخم عمیقی است که بر آنلبخند تو لبخند تو مرهم شدنی نیستتو دانه برفی و من از نسل کویرمپیداست که این رابطه محکم شدنی نیستدست ازمن ویران شده بردار که دیگرآئینه پاشیده سر هم شدنی نیستآشفته ام، این شعر گواه است از این پسشعر من و موی ...
نکند مادرم از بوسه ی مان بو ببرد
اگر امشب بت من دست به ابرو ببردخبر مرگ مرا باد به هر سو ببردهر کسی شعر به چشمان تو تقدیم کندمثل این است که رقاصه به باکو ببردسر مویی اگر از حسن تو معلوم شودسر انگشت زیاد است که چاقو ببرد!روسری های تو
رقیب
پشت آن لبخند بُهت آور فریبی بیش نیستآنچه آدم را به خاک افکند، سیبی بیش نیستدست کم هرگز نگیر آن موی کج رفتار راعلت سُر خوردنِ در درّه، شیبی بیش نیستای دل جان بر لب من! این که از دستانِ اوانتظار معجزه د
غم هجران
سر تا به قدم مست و پریشان بنویسمحنت زده ای چو پیرکنعان بنویسبیژن شده ام ،زخمی و افسرده مرادرمانده به چاه کین توران بنویسافتاده ام از نفس،مرا قاصدکیسرگشته و بی مقصد وحیران بنویسیا گمشده طفلی به مصلای
رنج گران
رنج گرانم را به صحرا میدهم، صحرا نمی گیرداشک روانم را به دریا می دهم دریا نمی گیرد تا در کجا بتکانم از دامان دل این سنگ سنگین رادلتنگیم ای دوست! بی تو در جهانی جا نمی گیرد با سنگ ها می گویم آن رازی که
لیلی و مجنون
بیا تا لیلی و مجنون شویم ،افسانه اش با منبیا با من به شهر عشق رو کن،خانه اش با من بیاتا سر به روی شانه هم، راز دل گوییماگر مویت چو روزم شد پریشان، شانه اش با منسلام ای غم، سلام ای آشنای مهربان دلپر پر
دلم اهل خراسان بود و چشمم رومی عاشق
شبی در هیات شاد آمدی ، غمگین مرا خواندیسبک بر شانه ی باد آمدی ، سنگین مرا خواندیدلم اهل خراسان بود و چشمم رومی عاشقتو از آن سوی دیوار بلند چین مرا خواندیدلم دی بود و روحم بهمنی تنها ، تنم اسفندتو از ب
همسایه عشق
گر با تو و با عشق تو ، همسایه شدم من شاید که در این عشق ، خدایم شده باشی اسماعیل جلیلی ( غافل )
فریاد دل
در همهمه ی بی کسی و عاشقی دل فریاد دلم ، از غم تو ، تا به خدا رفت هر چیز که آمد به سرم در گذر عمراز غافلی و کار دل سر به هوا رفت اسماعیل جلیلی (غافل)
شب غزل
با عبورت از دل تاریک شبهای غزل _تازه کردی تک درخت خشک و پیر کوچه را اسماعیل جلیلی (غافل)
ماییم و در این آینه حیران تو بودن
ماییم و در این آینه حیران تو بودنیک عمر تماشاچی چشمان تو بودناین گونه به پیشانی عشاق نوشتند :دل دادن و افتادن و ویران تو بودنتقدیر چنین بود : بمیریم و بمیریمدادند به ما قسمت قربان تو بودندرویشی و بی خ