دلیل مستی
پلیس ها تمام جیب هایم را گشتند کیفم را ماشینم را اما دلیلی برای مستی ام پیدا نکردند تو در خیالم بودی کوروس_احمدی برچسبها: احساسی
چطور
هی فکر می کنم که چگونه؟ چرا؟ چطور؟ من سال هاست گریه نکردم، شما چطور؟ من سال هاست عاشق چشمی نبوده ام حالا نگاه کن منِ پر ادّعا چطور... بگذشتم از غرورم و با چشم های خیس ساکت نشسته ام که بفهمم تو را چطور... وصفت کنم الهه ی پنهان میان شعر شیطان بخوانمت؟ نه... فرشته؟ خدا چطور؟ این کوچه ها به غر
می ترسم از برق نگاهت لحظه ی رفتن
تنها تر از نیلوفرِ مُردابِ خاموشی غمگین تراز بارانیِ سردی که می پوشی با چشم هایی خسته و تب کرده بیدارم می ترسم از یک پلک و یک دنیا فراموشی می ترسم از برق نگاهت لحظه ی رفتن از سردیِ آهِ تو هنگام هم آغوشی یک شب دلت راجای من بی"تو"تصورکن دیدی چه ساده مثل سیر وسرکه می جوشی فنجان قهوه ، ش
لبت بر باد خواهد داد روزى دودمانم را
به یاد آن کسى که چشم هایش برده جانم را تفأل میزنم هر شب مَفٰاتیحُ الجَنانَم را من آن آموزگارم که سؤال از عشق میپرسم ولیکن خود نمیدانم جواب امتحانم را کمى از درد ها را با بُتم گفتم ، مرا پس زد دریغا که خدایم هم نمى فهمد زبانم را به قدرى در میان مردم خوشبخت بدنامم که شادى لحظه اى حتى نمى گیرد
مصلحت اندیش دل خویش باش
چشم فروبسته اگر وا کنی در تو بود هر چه تمنا کنی عافیت از غیر نصیب تو نیست غیر تو ای خسته طبیب تو نیست از تو بود راحت بیمار تو نیست به غیر از تو پرستار تو همدم خود شو که حبیب خودی چاره خود کن که طبیب خودی غیر ، که غافل ز دل زار تست بی خبر از مصلحت کار تست بر حذر از مصلحت اندیش باش مصلحت اندیش دل خو
یک مشت آرزو
آهی کشید غمزده پیری سپید موی افکند صبحگاه ، در آیینه چون نگاه در لابلای موی چو کافور خویش دید یک تار موی سیاه! در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد. در خاطرات تیره و تاریک خود دوید. سی سال پیش ، نیز، در آیینه دیده بود : یک تار موی سپید! در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش دستی به موی خویش فرو برد و گفت: وای!
بوسه ی پنهانی
مابین دو بازویت آنجا که تو می دانیزندانک قصرم شد دل مجرم و زندانی هر لحظه جدا از تو یک قصه ی غمگین استمی بارم و می دانم تو قصه نمی خوانی شانه مکش آن مو را آن خرمن شب بو رادر چین و خم مویت دل رفته به مهمانی از شاخه فرو ریزم گل های بهاری رافریاد ز آهِ من این آهِ زمستانی غیر از تو و این کوچه
برگهای زرد
این برگهای زرد به خاطر پاییز نیست که از شاخه میافتند قرار است تو از این کوچه بگذری و آنها پیشی میگیرند از یکدیگر برای فرش کردن مسیرت.. گنجشکها از روی عادت نمیخوانند، سرودی دستهجمعی را تمرین میکنند برای خوشآمد گفتن به تو.. بارانبرای تو میبارد و رنگینکمان – ایستاده بر پنجهی
قلمی دست من افتاد به اصرار غزل
باز هم شب شد و من ماندم و تکرار غزل قلمی دست من افتاد به اصرار غزل مبحث هندسه و یک ورق کاغذ و بعد محور عشق من و چرخش پرگار غزل یک جنون در دل من رقص کنان می کوبد سر احساس مرا بر در و دیوار غزل دوستت دارم و انگار مرا می سنجند لحظه ها، ثانیه ها باز به معیار غزل چشم تو یاد من افتاد، خودت می دا
تو را باید بلند دوست داشت
تو را باید بلند دوست داشت مثل کوه؛ کوه هایی که برف نوک قله شان را هیچ آفتابی آب نمی کند. مثل آرزو؛ آرزوهای کودکانه ای که هیچ یاسی کمرنگشان نمی کند. مثل جاده؛ جاده ای که مسیرش تویی. مثل موهات؛ موهات که کنارشان می زنی و روز می شود. تو را باید بلند دوست داشت. (محسن حسینخانی ) برچسبها: احساسی
یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب
گفته بودم می روی دیدی عزیزم آخرش ! سهم ما از عشق هم شد قسمت زجرآورش زندگی با خاطراتت اتفاقی ساده نیست ! رفتنت یعنی مصیبت ، زجر یعنی باورش یک وجب دوری برای عاشقان یعنی عذاب وای از آن روزی که عاشق رد شود آب از سرش حال من بعد از تو حال دانش آموزی است که خسته از تکلیف شب ، خوابیده روی دفترش جا
پلک بر هم بزن این چشم اذان پخش کند
پلک بر هم بزن این چشم اذان پخش کند اشهَدُ انّ ” تو” در کل جهان پخش کند خنده بر لب بنشان حالت لبخند تو را بدهم “حاج حسین و پسران” پخش کند بغلم کن همه جا ! شهر حسودی بکند چشم تو بین زنان تیر و کمان پخش کند باد با موی تو هر لحظه تبانی کرده راز دیوانگی ام را به جهان پخش کند بشود فاشِ همه راز ا
کشتی عقل
سلام دوست منصبرکن عشق زمینگیرشود بعد برویا دل از دیدن تو سیر شود بعد بروای کبوتر به کجا قدری دگر صبر بکنآسمان پای پرت پیر شود بعد بروتو اگرگریه کنی بغض من میشکندخنده کن عشق نمکگیرشود بعدبرویکنفر حسرت لبخند تو را می باردصبرکن گریه به زنجیر شود بعد بروباش بادست خودت آینه راپاک بکننکند آینه دلگیر شود ب
تعبیر
سلام دوست منصبرکن عشق زمینگیرشود بعد برویا دل از دیدن تو سیر شود بعد بروای کبوتر به کجا قدری دگر صبر بکنآسمان پای پرت پیر شود بعد بروتو اگرگریه کنی بغض من میشکندخنده کن عشق نمکگیرشود بعدبرویکنفر حسرت لبخند تو را می باردصبرکن گریه به زنجیر شود بعد بروباش بادست خودت آینه راپاک بکننکند آینه دلگیر شود ب
غفلت
سلام دوست منصبرکن عشق زمینگیرشود بعد برویا دل از دیدن تو سیر شود بعد بروای کبوتر به کجا قدری دگر صبر بکنآسمان پای پرت پیر شود بعد بروتو اگرگریه کنی بغض من میشکندخنده کن عشق نمکگیرشود بعدبرویکنفر حسرت لبخند تو را می باردصبرکن گریه به زنجیر شود بعد بروباش بادست خودت آینه راپاک بکننکند آینه دلگیر شود ب
شب وصل
سلام دوست منصبرکن عشق زمینگیرشود بعد برویا دل از دیدن تو سیر شود بعد بروای کبوتر به کجا قدری دگر صبر بکنآسمان پای پرت پیر شود بعد بروتو اگرگریه کنی بغض من میشکندخنده کن عشق نمکگیرشود بعدبرویکنفر حسرت لبخند تو را می باردصبرکن گریه به زنجیر شود بعد بروباش بادست خودت آینه راپاک بکننکند آینه دلگیر شود ب
آهو
سلام دوست منصبرکن عشق زمینگیرشود بعد برویا دل از دیدن تو سیر شود بعد بروای کبوتر به کجا قدری دگر صبر بکنآسمان پای پرت پیر شود بعد بروتو اگرگریه کنی بغض من میشکندخنده کن عشق نمکگیرشود بعدبرویکنفر حسرت لبخند تو را می باردصبرکن گریه به زنجیر شود بعد بروباش بادست خودت آینه راپاک بکننکند آینه دلگیر شود ب
فرصت
سلام دوست منصبرکن عشق زمینگیرشود بعد برویا دل از دیدن تو سیر شود بعد بروای کبوتر به کجا قدری دگر صبر بکنآسمان پای پرت پیر شود بعد بروتو اگرگریه کنی بغض من میشکندخنده کن عشق نمکگیرشود بعدبرویکنفر حسرت لبخند تو را می باردصبرکن گریه به زنجیر شود بعد بروباش بادست خودت آینه راپاک بکننکند آینه دلگیر شود ب
حق و باطل
سلام دوست منصبرکن عشق زمینگیرشود بعد برویا دل از دیدن تو سیر شود بعد بروای کبوتر به کجا قدری دگر صبر بکنآسمان پای پرت پیر شود بعد بروتو اگرگریه کنی بغض من میشکندخنده کن عشق نمکگیرشود بعدبرویکنفر حسرت لبخند تو را می باردصبرکن گریه به زنجیر شود بعد بروباش بادست خودت آینه راپاک بکننکند آینه دلگیر شود ب
شعر بی سرانجام
تنهایی من رنگ غمگین خودش را داشت یک جور دیگر بود، آیین خودش را داشت تنهایی من بوی رفتن ، طعم مُردن بود تنهایی ام ردّ طنابی دور گردن بود بعضی زمانها پا زمین میکوفت، لج میکرد وقت نوشتن دستهایم را فلج میکرد بعضی مواقع دردسر میشد، زیادی بود بعضی مواقع یک سکوت غیرعادی بود در سینه مثل نامه ا