تو لامذهب ترین شعری که خیییییلی دوستش دارم
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/21 | ساعت: 11:37
غزل چشمت غزل مویت غزل لبهات بانو جان خدا رحـمش بیاید بر مخاطب هات بانــو جان نگاهت منتقدها را حسابـی بـی زبان کرده و شاعرهای سر در گم که در شب هات بانو جان غنایی راه رفتن ها ؛ حماسی عشوه کردن ها چه می چسبد برای ما مجرب هات بانو جان تبــم تند است و هذیانم مفاعیلن مفاعیلن دعا کن قسمتم ب
خشم اصیل
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/21 | ساعت: 11:37
باز در حجم زمستانی سردی دیگر سایه گسترد شبی دیگر و دردی دیگر شب نفرین شده ای رایت یلدا بر دوش شب ننگی علم کشتن فردا بر دوش شبی آشفته ، شبی شوم ، شبی سرگشته شبی از سردترین قطب زمین برگشته امشب از مملکت زاغ و زغن می آیم از لگدمال ترین سمت چمن می آیم گفتنی ها همه راز است ولی خواهم گفت سر این
شاعر شدهxad ام اوج در اوهام بگیرم
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/21 | ساعت: 11:37
شاعر شدهxad ام اوج در اوهام بگیرم هی رقص کنی از تنت الهام بگیرم شاعر شده xadام صبرکنم باد بیاید تا یک غزل از روسری xadات وام بگیرم هی جام پس از جام پس از جام بیاری هی جام پس از جام پس از جام بگیرم آشوب شوی در دلم آشوب بیفتد آرام شوی در دلت آرام بگیرم سهمم اگر افتادن ، از این بام بیفتم سهمم
چه کنم با دل خویش
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/21 | ساعت: 11:37
آه آه از دل من که ازو نیست به جز خون جگر حاصل من زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش چه کنم با دل خویش؟ چه دل مسکینی؟ که غمین می شود اندر غم هر غمگینی هم غم گرگ دهد رنجش و هم غصه ی میش چه کنم با دل خویش؟ در دلم هست هوس که رسد در همه احوال به درد همه کس چه امیری متمول چه فقیری درویش چه
لعنتی مایه ی جنگ است نگاهش با من
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/21 | ساعت: 11:37
لعنتی مایه ی جنگ است نگاهش با من مژه اش تیرِ کمان های سپاهش با من پلک بر هم زد و برگشت و مرا دید و ندید چه کند شعله ی چشمان سیاهش با من در سکوتی پر فریاد سخن گفتم و گفت نفس وسوسه انگیز پر آهش با من شوق نورانی مهتابی من رفت و نرفت سایه از روی درخشنده ی ماهش با من گفتم و گفتم و گفتم بِبر
همه با یک زبانِ مشترک از درد می نالیم
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/21 | ساعت: 11:37
نشستیم و قسم خوردیم رو در رو به جان هم اگرچه زهر می ریزیم توی استکانِ هم همه با یک زبانِ مشترک از درد می نالیم ولی فرسنگ ها دوریم از لحن و زبانِ هم هوای شام آخر دارم و بدجور دلتنگم که گَردِ درد می پاشند مردُم روی نانِ هم بلاتکلیف، پای تخته، فکر زنگِ بی تفریح فقط پاپوش می دوزیم بر پای زیانِ هم قلم
دوست دارم ، واژه واژه شاعرِ چشمت شوم
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/21 | ساعت: 11:37
دوست دارم ، تو برایم عشق را معنا کنی خواب دنیا را کنارم غرق در رویا کنی دوست دارم ، دورِ تو پروانه باشم روز و شب شمعِِ من باشی و در من شعله ها بر پا کنی دوست دارم ، از خودم تنهای تنها بگذرم تا تو جایم را بگیری ، در دلم غوغا کنی دوست دارم ، واژه واژه شاعرِ چشمت شوم تا نظر پشت نظر ،شعرِ مر
سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 11:00
سلام ای عشق دیروزی،منم آن رفته از یادی که روزی چشمهایم را،به دنیایی نمیدادی سلام ای رفته از دستی،که میدانم نمی آیی و میدانم برای من،امیدی رفته بر بادی به خاطر داریَم آیا ؟! به خاطر دارمت آری! سلام ای باور پاکی،که از چشمم نیفتادی قلم آبستنِ بغضی،که میپیچد به خود هرشب و میزاید تو را با درد،شبی
سر و دل
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 11:00
تمامِ آن چیزی که درباره ی تو در سرم هست دهها کتاب میشود اما تمام چیزی که در دلم هست فقط دو کلمه است دوستت دارم ویکتور هوگو برچسبها: احساسی
از مهربان بودن دلمu2029 دیگر پشیمان است
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 11:00
از مهربان بودن دلمu2029 دیگر پشیمان است زخمی شدم، دور و u2029برم صدها نمکدان است دیروز میگفتم "محبت"u2029 قند یزد، اما امروز میگویم که نه !چاقوی زنجان استu2029u2029 چاقوکش و جراح می دانندu2029 یک چاقو گاهی بلای جان و گاهی u2029منجی جان است! با هر ضعیفی مهربان بودم u2029ولی افسوس دیدم سلام بره هم باu...
دلم را با غم عشقت دوباره روبرو کردی
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 11:00
دلم را با غم عشقت دوباره روبرو کردی برای قلب بیمارم بلاها جست وجو کردی به تیرغمزه هرباری که آتش ها بپا میشد شدم خروار خاکستر که آنهم زیر و رو کردی حدیث کوچ را هردم تو خواندی با نوای خوش تمام بیکسی ها را برایم آرزو کردی علاج قلب بیمارم برایت آب خوردن بود ندانستی که جانم را گرو بر تار مو کردی برای
بین بازوهای تو ! باید سر و سامان گرفت
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 11:00
می شود از منطق چشمت ، به برهان ها رسید از لبت ، با "احتمالا"هم به "امکان ها" رسید با نوای خنده ات ، دل را به نامت ثبت کرد می شود ، با اشک چشمانت به طوفان ها رسید درگناهت غرق شد ! ... با یادت استغفار کرد ، از گلویت ، تا طنین صوت قرآن ها رسید بین بازوهای تو ! باید سر و سامان گرفت آن سوی جغرافی
ای شرب دهان تو مِی دولت عشاق
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 11:00
عاشق شده ام، حضرت معشوقه کجایی؟ من "مولوی ام" ، "شمس"، اگر جلوه نمایی! "سعدی" نشوم تا درِ بستان دو چشم و، آغوش گلستان شده ات را نگشایی! "وحشی" شده ام تا ز تو جامی بستانم، جامی بستانم نه به شاهی، به گدایی! در مجلس خوبان، تو چه کردی که شنیدم، شرمنده ی لطفت شده صد "حاتم طایی"! ای شرب دهان تو
در سرم طایفه ای طبل عزا می کوبند
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 11:00
حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست به دلم فاخته ای گرم مصیبت خوانی ست در سرم طایفه ای طبل عزا می کوبند مجلس سینه زنی در حَرمی پنهانی ست مِهر پاییز کجا بود در این شهر شلوغ چارفصلِ دل من در خطر ویرانی ست مرغ آمین که به آهی لب دیوار نشست ناله سر داد که تقدیر تو بی سامانی ست هرکه دستی به دلم زد
من معدن حرفم پــــرم از شعر و تغزّل
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 11:00
ای هر سخنت قطــــره ی باران بهاری بایــــد که بر این تشنه ی بی تاب بباری من معدن حرفم پــــرم از شعر و تغزّل امّا تو عزیزم به خدا حـــــرف نداری.. سیب است و انار است و عسل هست و شکر نیز واجب شده بر خـــوان لبت شکرگزاری ! تو قصّه “شیرینی” و من شاعر ”مجنون ” این گونه بعید است به من دل بسپاری !
موی خود وا کن و بگذار به رویت برسم
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 11:00
زیر باران بنشینیم که باران خوب است گم شدن با تو در انبوه خیابان خوب است با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولی با تو حال خوش و احوال پریشان خوب است رو به رویم بنشین و غزلی تازه بخوان اندکی بوسه پس از شعر فراوان خوب است موی خود وا کن و بگذار به رویت برسم گاه گاهی گذر از کفر به ایمان خوب است شب
...عشق یعنی
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/20 | ساعت: 11:00
عشق یعنی پدر شوی شب ها ، آمدی بوی خوب نان بدهی دخترت از تو ماه میخواهد تو به او قول آسمان بدهی عشق یعنی که پاره ی تن تو نذر آزادی وطن باشد مادری پیر باشی و تنها ، پسرخویش را جوان بدهی عشق یعنی اگر گرسنه شدی یاد چشم انتظار ها باشی گاه گاهی گذر کنی از خویش سهم خود را به دیگران بدهی عشق یعن
کلام عشق
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/16 | ساعت: 12:53
من آتش عشقم که جهان در اثرش سوخت خورشید ، شبی پیش من آمد ، جگرش سوخت آدم به تب دیدنم افتاد و پس از آن هر کس که به دیدار من آمد پدرش سوخت آتشکده ی اهل بهشتم من و جزء این هر کس که نظر داشت به پای نظرش سوخت شیطان عددی نیست که آتش بزند ..... هان سودای مرا داشت به سر ، هر که سرش سوخت ققنوس
رج به رج موی تو را بر دار قالی می کشند
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/16 | ساعت: 12:53
رج به رج موی تو را بر دار قالی می کشند یا که بر بوم از تو تصویری خیالی می کشند گاه با خاک جنوب و آب دریای شمال بر تنت پیراهنی از نخل و شالی می کشند هر طرف ارباب ها محض تصاحب کردنت نقشه ای از جنگ های احتمالی می کشند ای بهار رهگذر ! با رفتنت نقاش ها سرنوشت باغ مان را خشکسالی می کشند بعد از آن دیگر
دانا و نادان
◷
تاریخ انتشار: 1396/3/16 | ساعت: 12:53
من کویری خشکم اما ساحلی بارانیم ظاهری آرام دارد باطناً طوفانیم مثل شمشیر از هراسم دست و پا گم می کنند خود ولی در دستهای دیگران زندانیم بس که دنبال تو گشتم شهره ی عالم شدم سربلندم کرده خوشبختانه ، سرگردانیم می زند لبخند بر چشمان اشک آلود شمع هر که باشد باخبر از گریه ی پنهانیم هیچ دانایی ف