سیل
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/28 | ساعت: 11:46
با دست ِمهربان ِتو در باز میشود شب با دو چشم مشکیات آغاز میشود چون کودکی که تازه زبان باز کرده است لب باز میکنی و دلم باز میشود ابراز عشق را به سخن احتیاج نیست عشق است آنچه بیسخن ابراز میشود شانه به زلف پُر شکنت چنگ میزند آیینه نیز لببهلب آواز میشود بالاتر از سیاهی چشم خودت که نیست هر رنگْ سایهای بز...
قرار بود غمم را به عشق چاره کنی
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/28 | ساعت: 11:46
قرار بود غمم را به عشق چاره کنی نه این که این دل خون را هزار پاره کنی روا نبود که من در میانه خاک شوم کنار گود تو بنشینی و نظاره کنی دلم کنار نمیآید این جدایی را نمیشود به همین راحتی کناره کنی قرار بود که حافظ به خنده باز شود نه این که اشک بریزی و استخاره کنی مباد خرمن مویت ز اشک خیس شود مباد دامن ش...
آنقدر شیریــن زبانــــی ، کـار دستــم داده ای
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/19 | ساعت: 20:53
روی لب های تو وقتی ردی از لبخند نیست در وجودم سنگ روی سنگ دیگر بند نیست اخم هایت را کمـی وا کن که تاب آوردنش در توان شانه های خسته ی الوند نیست خواجه ی قاجار اگر چشم کسی را کور کرد قصه اش آنچـه مورخ ها به ما گفتند نیست، خواست تا از چشم زخم دشمنان حفظت کند خــوب مـی دانست کـــار آتش و اسپند ن
در فضــای تنگ آغـــوشم بیــــا پرواز کن
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/19 | ساعت: 20:53
لب به لب مهمانی ات را با سکوت آغاز کن از کنـــایه دست بــردار و فقـــط ایجــــاز کن دعـوتت را فــاش کـــن پیغمبـــر زیبــــای من وحی شو بر قلب من افشای هر چه راز کن عطر دستت سطح میز شام را پر کرده است شمــع را روشن بکن تکمیــل این اعجــاز کن کوک کردم ساز را در “دستگاه اصفهان” لهجـــه ات را و
کلاس دلبری
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/19 | ساعت: 20:53
چشــم جـــــادویی و موهای رها از روســـــری روی لب ها رنگ سرخ و شـکل مـوهــــا پـرپـری مثل شمشیری که با یک ضـربه آدم می کشــد قاتلـــی، آدمکشی ، اما به طــــــرز دیگـــــــری تو بــدون شــک چنــان خوبی که در یک ثــانـیه آبروی جمــع بت هــــای جهــــــان را می بــری یـا بـه قـــول شـــــــاعر
مرا با برکــــه ام بگذار دریا ارمغــــان تــــــو
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/19 | ساعت: 20:53
تــو از اول سلامت پاســـخ بدرود با خود داشت اگرچه سحر صوتت جذبه «داوود» با خود داشت بهشتت سبـزتــــر از وعــده ی شداد بود امــا - برایم برگ برگش دوزخ «نمرود» با خود داشت ببخشایـــم اگـــــر بستم دگــــر پلک تماشــــا را که رقص شعله ات در پیچ و تابش ، دود با خود داشت «سیاوش» وار بیــــر
ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/19 | ساعت: 20:53
ناخوش شده ام درد تو افتاده به جانم باید چـــه بگویم به پرستار جوانم؟ باید چه بگویم؟ تو بگو، ها؟ چه بگویم وقتی کـــه ندارد خبــــر از درد نهانم؟ تب کرده ام امــا نه به تعبیر طبیبان آن تب که گل انداخته بر گونه جانم بیمـــــاری من عامل بیگانـــه ندارد عشق تو به هم ریخته ، اعصاب و روانم آ
تو
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/19 | ساعت: 20:53
سلام دوست منصبرکن عشق زمینگیرشود بعد برویا دل از دیدن تو سیر شود بعد بروای کبوتر به کجا قدری دگر صبر بکنآسمان پای پرت پیر شود بعد بروتو اگرگریه کنی بغض من میشکندخنده کن عشق نمکگیرشود بعدبرویکنفر حسرت لبخند تو را می باردصبرکن گریه به زنجیر شود بعد بروباش بادست خودت آینه راپاک بکننکند آینه دلگیر شود ب
امانت بــود عشقم در وجــودت
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/19 | ساعت: 20:53
اگــــر چـــه گفتـــه بــــودی پــای عشقت تــا ابد مردی ولی روزی که رفتی خواندم از چشمت ، که دلسردی! به طرزی وحشیانه عاشق زیبایی ات بودم به جای عشق بازی ، دایماً بازی در آوردی ارس می خواست در آغوش دریای تو بنشیند ولــی با سد قهرت نقشه اش را برملا کردی! شدم مجموعـــه دارِ دردهـــایِ رایـــج د
موی بلند
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/19 | ساعت: 20:53
میرسی اخم میکنی که چرا باز بوی سپند میآید چه کنم ؟ با وجود اینهمه چشم ، به وجودت گزند میآید به جنون میکشد سر و کارم؛ کوچه از جیک جیک لبریز است مــیرسی و زبـــان گنجشکان با ورود تـــو بند مــــیآید میرسی مثل سرو در رفتار ،چشمها خیره میشوند؛ انگار کــــه بـه جنگ قبیلــــهی قا
عشق حق مسلم من و توست
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/19 | ساعت: 20:53
سیب غلتان رودخانه من! آهوی نقش بسته بر چینی! پری قصـه های کودکــی ام ! قالــی دستباف ِ تزیینی! خُنکای نسیم اول صبح! گرمی چای عصر پاییزی! به چه نامی ترا صدا بزنم؟ لیلی روزگار ماشینی! دور مجنـون گذشت اینک من دور لیلا گذشت اینک تو دست بردار از این حکایت تلخ تا بگویم چقدر شیرینی از کدامین عشیره
فالوده ی شیرازی
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/19 | ساعت: 20:53
ناز ابرویتان کـــه با اخمش ، میxadکنـد با نگــاه من بازی اخم، یعنی که عاشقی امّا ... ظاهراً دلخوریّ و ناراضی مثل هر پنجشنبه آمدهxadام تا به خواجه تفألی بزنم نیمکتxadهــای حافظیه مرا ، میxadبَرَد تا خیالxadپردازی: صورتت روی شانهxadام انگار، حسّ سرلشگری به من داده ماه ، جای ستاره میxadبندد ، شانهxadها...
دوستت دارم
◷
تاریخ انتشار: 1396/4/4 | ساعت: 11:42
نه معماری بلند آوازه ام نه پیکره تراشی از روزگار رنسانس نه آشنای دیرینه مرمر . اما می خواهم بدانی تن زیبای تو را چگونه ساخته ام و با گل و ستاره و شعر آراسته ام و با ظرافت خط کوفی . نمی خواهم توانایی ام را در بازسرایی تو به رخ بکشم و در چاپ دوباره ات و در نقطه گذاری ات از الف تا ی . که عادت ندارم ا
ناز تو با دیگران است و ادایت با من است
◷
تاریخ انتشار: 1396/4/4 | ساعت: 11:42
ناز تو با دیگران است و ادایت با من است شوخی ات با بی حیاها و حیایت با من است می روی با بهتر از ما پایکوبی می کنی؛ خرج و برج روضه و بزم عزایت با من است می روی با دیگران می گویی و می خندی و داد و قال بیخود و کفر خدایت با من است ! در زمان ناسزا گفتن مسیر چشم تو ...با توأم ! یعنی نگاه آشنایت ب
ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺪﺍﺭﺍ ﮐﻦ
◷
تاریخ انتشار: 1396/4/4 | ساعت: 11:42
ﺧﺴﺘﻪ، ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻩ، ﺑﯽ ﺷﮑﯿﺐ.. ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺑﺎﻗﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺍﻧﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻣﺪﺍﺭﺍ ﮐﻦ! ﺑﻌﺪﻫﺎ.. ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺗﻨﮓ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ... برچسبها: سید علی صالحی
بی سبب زخم زبان بر جگرم نگذارید
◷
تاریخ انتشار: 1396/4/4 | ساعت: 11:42
بی سبب زخم زبان بر جگرم نگذارید وقت و بى وقت فقط سر به سرم نگذارید مثل قابیل نگردید به دور و بر من ... داغ فرزند به دوش پدرم نگذارید عرصه ى زندگى ام تنگ شده؛ بدتر از آن ... لحظه اى نیست که پا روى پرم نگذارید من که درجاذبه و دافعه تان مى سوزم هیزم تازه به چشمان ِ ترم نگذارید مى روم
سر من گـــرم خودش بود تو نگذاشتیَش
◷
تاریخ انتشار: 1396/4/4 | ساعت: 11:42
مثل یک ابر رها پاره ای از ماه بــــه دوشآمدی باز هم ای سایه به خوابم خاموش چند سالی - دو سه سالی - خبری از تو نبودای معمای شگفت ، ای شبــــح وهـــم آلـــــود ای تــو آن آینه کز دست خدا افتادهشب ز تکثیر تو در هول و ولا افتاده شبـــــح سرزده از چاک گریبان شبمداغ گل کرده به پیشانی شبهای تبم د
دل
◷
تاریخ انتشار: 1396/4/4 | ساعت: 11:42
ما با دلمان هنوز مشکل داریم صد سنگ بزرگ در مقابل داریم معشوق خودش می برد و می دوزد انگار نه انگار که ما دل داریم برچسبها: جلیل صفربیگی
سینه ات دشت پر احساس و چراگاه قرق
◷
تاریخ انتشار: 1396/4/4 | ساعت: 11:42
غزلــی ساختم از وزن النگــوهایتبه پریشان شدن قسمتی از موهایت غزلی ساختم از شیوه شهرآشوبیتبرگرفتـــه شده از قصــه ابروهایت حس خوب غزلم را به چه تشبیه کنم؟جز بــه احساس بغــل کردن بازوهایت آنقــدر واژه بـرای غـــزلم داد بـه منکوچه باغی که مرا برد به گردوهایت بی تو آرامش این شعر به هم می ریزدای بــه
پیانو
◷
تاریخ انتشار: 1396/4/4 | ساعت: 11:42
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم، عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته استکانی میزد ، وپانزده سال از خودم بزرگتر بود ، اون هر روز به خونه پیرزن همسایه میومد تا پیانو یاد بگیره ، از قضا زنگ خونه پیرزن خراب بود، ومعشوقه دوران کودکی من زنگ خونه مارو میزد ، منم هر روز