تو عروس کسی اگر بشوی
تو عروس کسی اگر بشوینگذارم که دست روی دستمن، محمدعلی قاجارم مجلست را به توپ خواهم بست!میلاد تقوایی..تو عروس کسی اگر بشوی می گذارم به روی هم پاهامن شبیه مظفرالدینم حکم مشروطه را کنم امضا!خیال کج . .تو عروس کسی اگر بشوی بشو، اصلاً به من چه، از فردامی شوم مثل ناصرالدین شاه می کنم یک حرمسرا بر پا! مه
احساس خاموش
روشنایی میدهی احساس خاموش مرا مینوازی با صدایت لاله ی گوش مرا کاش میشد با نفسهایت شبی تا صبحگاه گرم میکردی فضای سرد آغوش مرا تا سحر لب بر لب هم پیچ در پیچ وصال شهد میبخشید لعلت کام می نوش مرا در بیاور دامن ازپا تاپ ازتن،من زمن تاببینی مستی و شور غزلجوش مرا خواهشم را پوششی از شرم داده روزگار همت
پر کن پیاله را
پر کن پیاله را کاین آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی برد این جام ها که در پی هم می شود تهی دریای آتش است که ریزم به کام خویش گرداب می رباید و آبم نمی برد من با آن سمند سرکش و جادویی شراب تا بیکران عالم پندار رفته ام تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی تا کوچه باغ خاطره
هرچه آدم می کشد از خامی دل می کشد
گاه در گُل می پسندد گاه در گِل می کشد هرچه آدم می کشد از خامی دل می کشد گاه مثل پیر مردان ساکت است و با وقار گاه مثل نوعروسان بی خبر کل می کشد کج روی های فضیل این نکته را معلوم کرد عشق حتی بار کج را هم به منزل می کشد موج های بی قرار و گوش ماهی ها که هیچ عشق گهگاهی نهنگی را به ساحل می کشد د
تجربه ی عشق
سلام دوست منصبرکن عشق زمینگیرشود بعد برویا دل از دیدن تو سیر شود بعد بروای کبوتر به کجا قدری دگر صبر بکنآسمان پای پرت پیر شود بعد بروتو اگرگریه کنی بغض من میشکندخنده کن عشق نمکگیرشود بعدبرویکنفر حسرت لبخند تو را می باردصبرکن گریه به زنجیر شود بعد بروباش بادست خودت آینه راپاک بکننکند آینه دلگیر شود ب
راز فصل ها
تو راز فصل ها را می دانی وقتی پائیز؛ آهنگ رنگ رنگ موهایت. تابستان؛ التهاب سرخ لبانت. زمستان؛ سپیدی شانه های برفی ات. و بهار؛ قرار با اطلسی ها در مردمک چشمان توست... " رسول رضایوف " برچسبها: احساسی
انتظار
راست می گفتی بانو!دلدادگی آنقدرها هم که فکرش را می کردیم، ساده نبود.ساده نیست؛دل که می دهی، انگار خودت را دودستی تقدیم اوی قصه کرده ای.بخندد، می خندی.اشک بریزد، اشک نمی ریزی؛ سیل می باری.سرد باشد، مرداد با همه گرمایش به حالت برف می باردو انتظار... امان از این انتظار که می شود کار هر روزه که هیچ؛ کار...
ماه
سلام دوست منصبرکن عشق زمینگیرشود بعد برویا دل از دیدن تو سیر شود بعد بروای کبوتر به کجا قدری دگر صبر بکنآسمان پای پرت پیر شود بعد بروتو اگرگریه کنی بغض من میشکندخنده کن عشق نمکگیرشود بعدبرویکنفر حسرت لبخند تو را می باردصبرکن گریه به زنجیر شود بعد بروباش بادست خودت آینه راپاک بکننکند آینه دلگیر شود ب
ماه شبگرد
ماه شبگردی آواره است که چادرت را کنار میزند خورشید دیوانه ای که خود را به جنون ظهرگاه بیابانت میزند ... من اما نه ماهم ، نه خورشید یک شب تـــو را از قبیله ات میدزدم و شمشیر میکشم به روی برادرانت تا فراموشت کنند ... برچسبها: آرش شفاعی
عسل میریزد از کندو تو وقتی شعر میخوانی
هوا شرجی ، خیابان خیس ، با کفش کتانیها چه آسان زندگی را میدویدیم از جوانیها چقدر آن روزها سر به هوا در کوچه میخواندیم دوتایی یک غزل را بی هوا مثل روانیها و باران نم نمک موسیقـی متن غـزل میشد دُ رِ می فا سُ لا سی می چکید از ناودانیها عسل میریزد از کندو ، تو وقتی شعر میخوانی شکر وصف قشنگی ن
اگر ماه بودم ، اگر ماه بودی
اگر ماه بودم , به هر جا که بودم , سراغ تو را از خدا میگرفتم . و گر سنگ بودم , به هر جا که بودی , سر رهگذار تو , جا میگرفتم . اگر ماه بودی به صد ناز , ــ شاید ــ شبی بر لب بام من می نشستی . و گر سنگ بودی , به هر جا که بودم , مرا می شکستی , مرا می شکستی ! برچسبها: فریدون مشیری
ما می رویم از یاد
ای عشق از آتش ، اصل و نسب داری از تیره ی دودی و از دودمان باد آب از تو طوفان شد خاک از تو خاکستر از بوی توآتش در جان باد افتاد هر قصر بی شیرین چون بیستون ویران هرکوه بی فرهاد کاهی به دست باد هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را اندوه مادرزاد از خاک ما در باد بوی تو می آید تنها تو می مانی ما
لطف کن با خبر آمدنت شادم کن
تا به کی این دل دیوانه به تو رو بزند عشق در پای تو افتاده و زانو بزند چشم من منتظر دیدن تو باشد و، اشک روز و شب راه تو را یکسره جارو بزند ذکر خیرت همه جا هست شنیدم صیاد دیده چشمان تو و رفته که آهو بزند شاپرک مست شده دور شما می گردد آمده پیش تو زنبور که کندو بزند زود تر با دل دیوانه ی من ر
تو را من خواب می بینم
چه احساس زیبایی است وقتی تو را شباهنگام میان بازوانم حس می کنم ای عشق من و این چنین سردرگمی ام را به سان توری درهم پیچیده از هم باز می کنم قلبت میان رؤیاها به پرواز است لیک جسمت ، همچنان روی زمین همچنان کنار من نفس می کشد تو را من خواب می بینم و تو چون گیاهی که در تاریکی قلمه می زند خوابم را کامل م
رود مواج
در پی نشانی از توام نشانی ساده میان این رود مواج که هزاران زن ، از آن درگذرند نشانی از چشمانت آنگاه که خجالت می کشند وقتی که نور را حتی از خود عبور می دهند ناخن هایت ، عموزاده های گیلاس اند و من گاه در این اندیشه ام که کاش می شد خراشم می دادند وقتی که تو را می بوسیدم در پی نشانی از توام اما هیچ
حقوق بشر
تمام اصلهای حقوق بشر را خواندم و جای یک اصل را خالی یافتم و اصل دیگری را به آن افزودم عزیز من اصل سی و یکم : هرانسانی حق دارد هر کسی را که میخواهد دوست داشته باشد. برچسبها: پابلو نرودا
دوستت می داشتم
ای عشق بی آنکه ببینمت بی آنکه نگاهت را بشناسم بی آنکه درکت کنم دوستت می داشتم شاید تو را دیده ام پیش از این در حالی که لیوان شرابی را بلند می کردی شاید تو همان گیتاری بودی که درست نمی نواختمت دوستت می داشتم بی آنکه درکت کنم دوستت می داشتم بی آنکه هرگز تو را دیده باشم و ناگهان تو با من ، تنها در تن
دلِ تنگِ مــــــــرا با دکــــمه ی پیـــــراهنت واکن
کجــاها را به دنبالت بگـــــــردم شهر خالی را...!؟ دلم انگـــــار باور کــــــرده آن عشق خیالـــــی را نسیمی نیست... ابری نیست... یعنی:نیستی در شهر تـــــو در شــــــهری اگــر باران بگیرد این حوالــــــــــی را مرا در حسرت نارنج زارانت رهــــــا کـــــردی چراغان کن شبِ این عصــــــرهای پرتقالی
تنها ترین امام زمین
تنها ترین امام زمین ، مقتدای شهر تنها، چه میکنی؟ تو کجایی؟ کجای شهر؟ وقتی کسی برای تو تب هم نمی کند دیگر نسوز این همه آقا به پای شهر تو گریه میکنی و صدایت نمی رسد گم می شود صدای تو در خنده های شهر تهمت، ریا و غیبت و رزق حرام و قتل ای وای من چه می کشی از ماجرای شهر دلخوش نکن به “ندبه”ی جمعه، خودت ب
طلب
یک شاخه گل کوچک مریم طلب منصـد تا طـلـب توسـت یـکـی هـم طـلـب مـن بـگـذار کـه ایـن بار بـدهکـار بـمانـیقـلـبی که بـه دسـتـان تو دادم طـلب من خـوشــحالیم ایـن بود بدهکار تـو هـستمایـن بـار فقـط غـصـه ، فقـط غـم طـلب من زخـمی است از این درد که درمان نتوان کردانـدازه ی ایـن فاجـعـه ، مرهم طـلـب