خندههایت بهانه خوبی است
خندههایت بهانه خوبی است، تا که نبضم هنوز هم بزندتا که در دفترم غزل بوزد، نظم هر صفحه را به هم بزندحکمت مشقهای کودکیام توی دستم به رقص آمده استتا قلمکار ابروان تو را خط به خط، مو به مو قلم بزنددل پ
وصف شاعری
آیا تو نیز دردسری چند می خری؟یعنی دلی ز دست هنرمند می خری؟قلبی پر از غرور ز مردی بهانهu200f گیراو را که بیu200f بهانه شکستند می خری؟بنشین و عاقلانه بیندیش خوب مندیوانه u200fای رها شده از بند می خری؟یک لحظه آفتابی
اشک
بغض های کال من شوق رسیدن داشت، نه؟اشک من دیدن که نه... اما شنبدن داشت، نه؟از همان روزی که آدم دل به حوا داده بودرقص گندمدانهها در خوشه چیدن داشت، نه؟قصر، زندان، قعر چاه؛ اصلاً چه فرقی میکندناز یوسف
بانو
بانو,ی ترم پنجم من ، ای فرشته نامدزدمونای زندگی شـــــــــاعری درام! هارمونی منظم آثــــــــــــــــار بتهوونمانتو کلوش! خانم دانشکده، سلام! از بس قدم زدم به دلیل همین غـزلبر گُــرده های شهر بجا ماند
عکس تو و بغض
تا خنده ی تو می چکد از خوشه ی لب ها بیـــچاره بمی هـــا و غــــم ِ نرخ ِ رطب ها دنبال دو رج بافـــه از ابریشم مویت تبریز شده قبر عجم ها و عرب ها قاجاری چشمان تو را قاب گرفته است قنداق تفنگ همـــ
باغ اندام
می خرامند روی دشت تنت دستهایم - دو گله ی آهــو - آهوان خسته اند و لب تشنه دشت هم جابجا پر از کندو دشت یک اتفاق صورتی است مثل افسانه های کودکی ام مثلا عین راه ابریشم مثلا عین کـوه دالاهو رو
ای وای از آن روسری ...
می ترسم از آن لحظه که موهـای تو را باد در رقــص بینــدازد و دنیــــا شــود آشـــوب آن وقت هـزاران نفر از مــــردمِ این شهــــر آینـــد به دنبـــالِ تو ای دختـــرِ محـــــجوب ای وای از آن روسری, ...
دختر شیرین سخن
من دختر, شیرین, سخن دوره ی قاجارتـــو پست مدرنـی و مضامیـن دل آزار من اهـل دل و چـای هل و لعــل نگارمتو اهل شب و شعر سپید و لب سیگار من فلسفه ی عشقم و اشراقی محضمتو عقلگــرا چون رنـــه و نیچـــه و
«آیة الکرسـی» هـزاران بار نذر شـــادی ات
جان من مال تو باشد، هرچه غم داری بده روی کاغذ ثبـت کن هـــر چیز کم داری بده تا مبـــــادا بـر تــن نـاز تـو آسیبـــی رســد هرچه در اطراف خود قوطی سم داری بده شهـــر عمـــرت از بلاهـــــا دور بــ
زمستان
زمستان, در دلم تکثیر می شد و شاید هم کمی ، دلگیر می شد خداوندی که نامش ، آیه ی نور درون نام تو ، تفسیر می شد اسماعیل جلیلی (غافل)
سیب سرخ
از تماشـــای تو هر کس رو به حــــیرانی رود اختیار از دست مجنـــون های تهــرانی رود باغ رویت را نشان ده تا که از زیبــــــایی اش آبروی قــــالــی معـــــروف کرمــــــــانی رود با حضــــور فـــر
مکتب عشق
هوای آن رخِ چون یاس کردم غمت را در غزل ، احساس کردم دو چشمت مکتب, عشق است و در آن دو واحد عاشقی را پاس کردم اسماعیل جلیلی(غافل)
تولد
تقدیم به یکی از دوستان عزیز وبلاگی که امروز تولدشونه امیدوا&#1585
دامن پاک
گفتند راه افتاده در این کوی و آن برزن میگوید آن سرسخت افتاده به دام من! هر طور رسوایم کنی انکار خواهم کرد آیا شما را بنده جایی دیدهام اصلاً؟ وقتی که دیدی تشنهام اما ابا دارم با من شدی ظالمتر از شمر بن ذیالجوشن آب خوشی هم از گلو پایین نخواهد رفت معشوقِ آدم وای اگر روزی شود دشمن آنان که فهمیدند پای یک...
من و تو
عاقبت فاصله افتاد میان من و تو اینچنین ریخت به هم روح و روان من و تو موعد دلخوری از عمرِ هدر رفته رسید صف کشیدند دقایق به زیان من و تو قهوه خوردیم مگر فال جدیدی بزنیم قهوه شد تلخ تر از تلخی جان من و تو دیگری آمد و بین من و تو جای گرفت تا فراموش شود نام و نشان من و تو فکر ما بود بسازیم جهانی با هم گر...
من بد و زشتم تو اما خوب و زیبا
پس خدا دلتنگی اش گل کرد ، آدم آفرید مثل من بسیار اما مثل تو کم آفرید دست کم از من هزاران شاعر چشمان تو دست بالا از تو یک تن در دو عالم آفرید ریخت در پیمانه ام روز ازل از هرچه داشت دید مقداری سرش خالیست ، پس غم آفرید زشت و زیبا ، تلخ و شیرین ، تار و روشن ، خوب و بد خواست ما سرگرم هم باشیم درهم آفرید ...
کم کمک شیرین اداتر میشوی
تازه تازه دلربا تر میشوی کم کمک شیرین اداتر میشوی پیشتر بیگانه بودی با دلم نرم نرمک آشنا تر میشوی ساده بودی چون دل یک رنگ من رنگ رنگ و با صفا تر میشوی حجب در ناز نگاهت خفته بود شوخ چشما بی حیاتر میشوی نکته میریزد لب رنگین تو هر چه داناتر بلاتر میشوی هر چه افزون میکنم با تو وفا نازنینا بی وفاتر میشوی...
خورشید صبح عید
نوروز شد، غلتید روی سفرهام سیبتعیدی بده ای برکت یک سال در جیبت!تو: نسخهای کمیاب با خطّ خود حافظکردند با خورشید صبح عید، تذهیبتخورشید فروردین نه! مستِ استکانی ازجوشاندهی بابونه، لیمو، سنبل الطیبتکج کرده بودی راه و بی یک بوسه میرفتیلب هـــای لجبــازم ولــی کردند ترغیبت...روز ازل یک آن ملائک ذوقشان گل ...
ما دو تا
باران و چتـــر و شال و شنل بود و ما دو تا… جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا… وقتـــی نگاه من بــه تو افتاد، سرنوشت تصدیق گفتههای «هِگِل» بود و ما دو تا… روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا افتــاد روی میـــز ورقهــــای سرنوشت فنجان و فال و بیبی و دِل بود و ما دو تا...
حراج کرده دلم عشق را بیا بردار
دوباره چای ،غزل،غصه،میخوری چیزی؟به طعنه نیست نه حتی تمسخری،چیزی بنوش نوش دلت شعر خیس چشمم وبازبریز زهر، یکی جام سرپُری ،چیزیچه بیهوا شدم آماج تیر چشمانتهمیشه قبل ملامت ،تذکّری ،چیزیدوباره شیشه ى بغض مرا غروردلتمجاب کرد ،به سنگی به آجری چیزی برای تنگ بلوری که بد ترک خورده نیاز نیست شکستن ،"تلنگری" چی...