بگذار در آیینه ببینم غم خود را
در خاطره ی خانه صدای تو نشسته استاین پنجره عمریست به پای تو نشسته استبگذار در آیینه ببینم غم خود رادر آینه گیسوی رهای تو نشسته استما مثل حبابیم و در اندیشه ی مرگیمتا در سر ما عطر هوای تو نشسته استرفتی
دو رکعت غزل
حدود ساعت باران...به وقت شرعیِ شعرنشسته ام که دو رکعت غزل به جا آرم...بدون علم عروض و... بدون آرایهچقدر ساده نوشتم که: "دوستت دارم"ظهیر مومنی
ترنم نرانه
ای عشق، ای ترنم نامت ترانههامعشوقِ آشنای همه عاشقانههاای معنی جمال به هر صورتی که هستمضمون و محتوای تمام ترانههابا هر نسیم، دست تکان میدهد گلیهر نامه ای ز نام تو دارد نشانههاهر کس زبان حال خودش ر
امواج عشق
عرضِ بُردار یأس کوتاه اسـت، طـــول امواج عشق طولانیقدر مطلق گرفتم از قلبــــم: دیگران می روند و می مانیجبرِ جادوییِ زمان بی شک زندگی را دو نیمه خواهد کردقبل تو عصر غیبـــت انســـان، بعد میــلادت عصر ا
خورشید
نگاهت آسمان را دید می زد چه حرفهایی که از امید می زد گلی از آرزو ، در قامت توو چشمت ، طعنه بر خورشید می زد اسماعیل جلیلی « غافل »
عاشق شدم تا اتفاقی تازه در عالم بیفتد
من گفته بودم عاشقم، اما فراموشش کن ای دوست!از عشق اگر یک شعله در من مانده خاموشش کن ای دوستنشنیده گیر آری اگر از عشق، حرفی با تو گفتممُرد آن عروس آرزوها پنبه در گوشش کن ای دوستمن تا سراب عاشقی صد بار
عشق
من و تو رهگذر ساحلیم و دریا عشقدلی دوباره به دریا بزن، ولی با عشقهمیشه آبی و آرام نیست این دریاهمیشه نیست برای دلت مهیا عشقتو را به جانب اعماق می برد که شبیبیفکند به کناری جنازه ات را عشقرها نمی کند ا
مسافر
با من بهار جز به بدی تا نمی کنددست نسیم پنجره را وا نمی کنددر ذهن کوچه شعر دل انگیز عشق رادیگر صدای پای تو نجوا نمی کندآواز گام های تو درهای بسته رادعوت به روشنایی فردا نمی کندچندی است چشم ناز و نوازش
پلنگ وحشی
تو ریختی عسل ناب را به کندوهابه رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوهاشبی به دست تو موگیر از سرم وا شدو روی شانه ی من ریخت موج گیسوهاتو موی ریخته بر شانه را کنار زدیو صبح سر زد از لابلای شب بوهاو ساقه ها همه
دیده ی خمار
بس است هر چه زمین از من و تو بار کشیدچگونه می شود از زندگی کنار کشید ؟چقدر می شود آیا به روی این دیواربه جای پنجره نقاشی بهار کشید ؟برای دور زدن در مدار بی پایانچقدر باید از این پای خسته کار کشید ؟گلا
من و فرهاد از یک طایفه هستیم
نمیدانم که میدانی،ولی بد جور دلتنگمبرای دیدنت با هر چه مانع هست می جنگم به خوردم می دهد هر لحظه دوریّ تو حسرت رامنی که خسته از این جاده فرسنگ فرسنگممن و فرهاد, از یک طایفه, هستیم,؛ نگذارم که تا جان در بد
دنیای من بدون حضورت جهنم است
دنیای, من بدون حضورت, جهنم استیک خواب وحشت آور با زجر توأم است ور از تو خُرد می شوم از اینکه بین شهرمی بینم عاشقانه دو تا دست در هم استزل میزنم به عکس تو و ابر می شومهر شب بساط گریه برایم فراهم استاز ح
سایه ی غمگین
تقدیر من این بود که نفرین شده باشمتبدیل به این سایه ی غمگین, شده باشمتقدیر من این بود در این غار مجازیتنهاتر از انسان نخستین شده باشمصد بار به نزدیک لب آورد و فرو ریختنگذاشت که مست از می نوشین شده باشم
می ناب
ساده ، زلال ، پاک ، روان ، آب دیده اید ؟ یک تکه نور جلوه ی مهتاب دیده اید ؟ زلفش ، نه زلف نه! ، نگهش ، نه نگاه نه !عنبر شنیده اید؟ می ناب دیده اید ؟خال سیاه تعبیه بر روی لعل لب بس دیدنی است ، گوهر نای
می روم اما مرا با اشک همراهی مکن
می روم اما مرا با اشک همراهی مکنبر نخواهم گشت دیگر معذرت خواهی مکنمن که راضی نیستم ای شمع گریان تر شویکار سختی می کنی از خویش می کاهی، مکنصبحدم خاکسترم را با نسیم آغشته کنداغ را محصور در بزم شبانگاهی مکنآه! امشب آب نه ، آتش گذشته از سرمبا من آتش گرفته هر چه می خواهی مکنپیش پای خویش می خواهی که مدفون...
به تو می اندیشم
چند روزی است که تنها به تو می اندیشماز خودم غافلم اما به تو می اندیشمشب که مهتاب درآیینه ی من می ر قصدمی نشینم به تماشا به تو می اندیشمهمه ی روز به تصویر تو می پردازمهمه ی گریه شب را به تو می اندیشمچی
بانوی رؤیا
عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنماکنون که پیدا کرده ام ، بنشین تماشایت کنمالماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهمگل های باغ شعر را زیب سراپایت کنمبنشین که با من هر نظر،با چشم دل ،با چشم سرهر لحظه خو
چه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟
چـــه وقت گــــل کند آیا شکوفه های تنتچه قدر مانده که دستم رسد به پیرهنت ؟چگــونه صبــر کنــم تا کـــه باز برچینــمشکوفه ی غزل از گیسوان پر شکنتغمـی نجیب نهفته ست در دلم که مرارها نمی کند احساس دوست
خداحافظ
هرگز ندارم چاره ای الا « خداحافظ »دیوانه خواهم شد پس از تو با « خداحافظ »هر ماهی عاشق که موج او را به ساحل بردمی گفت لب بر لب زنان : « دریا خداحافظ »« زندان » و « زنده » وقتی از یک ریشه می آیندپس مرگ
زمان همیشه مرا زیرخویش له می کرد
کنار پنجره یک مرد داشت جان می دادغرور، قدرت خود را به من نشان می دادکسوف بود؟ نه! خورشید دلگرفته ظهرپیام تسلیتش را به آسمان می داددلم برای خودم لااقل کمی می سوختاگر که پوچی دنیایتان امان می دادزمان هم