فصل کوچ
هرچند او را زحمت بسیار خواهد دادپیچک به لطف تکیه گاهش،بار خواهد دادبا استکانی آمدم،افسوس سهمم راباران الطافت همین مقدار خواهد دادمن دوستت دارم... ولی این راز را هرگزبا تو نگفتم،چون تو را آزار خواهد داداز جنگل گیسوت خواهم رفت....فصل "کوچ"__تاوان دل بستن به آن را " سار" خواهد دادآخر همین بغضی که در بی...
بچه ی مغرور
سبزه ها را گره زدم به غمت غمِ از صبر، بیشتر شده ام سالِ تحویلِ زندگیت به هیچ سیزده های در به در شده ام سفره ای از سکوت می چینم خسته از انتظار و دوری ها سالهایی که آتشم زده اند وسط چهارشنبه سوری ها بچه بودم... و غیر عید و عشق بچه ها از جهان چه داشته اند؟! در گوشم فرشته ها گفتند لای قرآن "تو" را گذاشت...
بغض
نشسته ای و نگاه تو خیره بر ماه است همیشه دلخوری ات با سکوت همراه است خدا کند که نبینم هوای تو ابریست ببخش! طاقت این دل عجیب کوتاه است همیشه دل نگران تو بوده ام، کم نیست همیشه دل نگران ِ کسی که در راه است... بتاز اسب خودت را ولی مراقب باش که شرط ِ بردن بازی ، سلامت شاه است نمی رسد کسی اصلاً به قله ی ...
نحیف کوچک
ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻗﻠﺐ ﻫﺮﮐﺲ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﺸﺖ ﮔﺮﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺵ ﺍﺳﺖ ... ﻣﺸﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... ﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ ... ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺎﻧﻢ ﻭ ﺩﻭﺭﺗﺎﺩﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ... ﭼﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﻧَﺤﯿﻒ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﻠﺒﻢ ! ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ ! ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻡ ﺁﻭﺭﺩﻩ ! ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ... ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻭﺯﻡ ! ...
امشب شب عروسی من یا شب عزاست
موهام روی شانه طوفــان غم رهاست امشب شب عروسی من یا شب عزاست دارند از مقابل چشمــان عاشقت با زور می برند مرا روبه راه راست دارم عروس می شوم این آخرین شب است این انتهـــای قصه ی تلـــخ من و شماست حتی طنین زلزله ، ویــران نمی کند دیوارهای فاصله ای را که بین ماست من بی گمان ، کنـــار تو خوشبخت می شدم ا...
غذا از اشک چشمام شووره هرشب
چراغا مرده و تاریکه خونه همه خوابن منم چشمامو بستم همه خوابن منم باید بخوابم منم باید...ولی بیدار نشستم ببین کم خوابی شبهای بی بی جلو بی خوابی من ، هیچه هیچه بهت فک میکنم قلبم میلرزه نفس تا میکشم عطرت می پیچه غذا از اشک چشمام شووره هرشب همش بازیچه ی دلتنگیامم دیگه لبخندامم شیرین نمیشه بدون شب بخیرت،...
به گمــــانم که بمیــــرم، تـو بگــویی بـه درک
پُرِ زخمــــم و غــــم قهــــرِ تو مــاننـــد نمــک به گمــــانم که بمیــــرم، تـو بگــویی بـه درک به هــــوای تو دلــــم یکســــره، آرام و یــواش می کشــد از ســــر دیــوار حیــــاط تـو سـرک مدتی هـست که فهمیــده ام آن خنــده ی تو در خودش داشــته مجمــوعه ای از دوز و کَلک تا کـه من دق کنــم از غصــ...
امروز پشت پنجره گلدان گذاشتم
امروز پشت پنجره گلدان گذاشتم از غصه سر به نرده ی ایوان گذاشتم دست و دلم به شعر نمی رفت مدتی عکس تو را کنار قلمدان گذاشتم شعر آمد و تو آمدی و خط به خط به خط... اسم تو را نوشتم و باران گذاشتم... با طعم قهوه ای که نخوردم کنار تو بر ذهن میز خسته دو فنجان گذاشتم عطر تو را برای غم روزهای عید شال تو را برا...
خوب است بعد از این به دلت اقتدا کنی
خوب است بعد از این به دلت اقتدا کنی حیف است اگر به بوسه فقط اکتفا کنی از من نترس کفتر جلدم نمی روم ترس من از شماست مبادا خطا کنی مدیون قلب عاشق من تا قیامتی جز من اگر به عشق کسی اعتنا کنی چیزی شبیه حالت اسم تو در من است در کوه اگر که نام خودت راصدا کنی از شوق دیدن تو رسیده ست جان به لب از دست میروم ...
واقعا عاشقم و خواستنم صوری نیست
عشق چیزی ست که می خواهم و مجبوری نیست چاره ی رفتنت از خاطر من دوری نیست فکر سود و ضررش نیستم از روز نخست واقعا عاشقم و خواستنم صوری نیست نیش فولادی خنجر زدم آزاد نشد چاره ی این دل دیوانه ی من کوری نیست ناز تو می خرم و قلب مرا می شکنی ناز کردن که عزیز دلم اینجوری نیست در دلت جای خوشی یافته ام خوشحالم...
نگاه
گر چه در عشق تو چندیست مردد هستم باز بین همه عشاق سر آمد هستم تو به دنبال رسیدن به نباید هایی من به فکر شدن هر چه که باید هستم گفته ای خوبی و من بد شده ام حرفی نیست خوب من باش و حلالم کن اگر بد هستم با همه خوب و بدم باز قبولم داری یا که از چشم تو افتاده ام و رد هستم دل بریدن زنگاه تو محال است محال گ...
احساس
اگر احساس میگنجید در شعربجز خاکستر از دفتر نمیماند و اگر الهام میجوشید با حرف، زبان با ناتوانی در نمیماند! شبی همراه این اندوه جانکاه، مرا با شوخ چشمی گفت و گو بود... نه چون من های و هوی شاعری داشت! ولی شعر مجسم چشم او بود!... به هر لبخند یک "حافظ" غزل داشت به هر گفتار یک "سعدی" سخن بود من از آن شب ...
رفتن
  بیا بنشین که با تو کار دارم  گله از جور تو ، بسیار دارم    و من با این دل غافل ز دنیا  برای رفتنم ، اصرار دارم    اسماعیل جلیلی « غافل »
اخم کردی که گرفتار کمانت بشوم
  چند وقتی است به چشمان ِ تو معتاد شدم  عاشق تفرقه اندازیِ اضداد شدم وقت دلتنگی خود جای تمسک به غزل  هی خراب دل ِدیوانه و آباد شدم مثل سرباز بدون ِ کس و کاری درجنگ  تشنه ی جان به لب تیزی فولاد شدم   آفت ِجا
با من برقص حال و هوایت عوض شود
  با من برقص حال و هوایت عوض شود طوری که عاشقانه فضایت عوض شود   اسم مرا بگو، که به معنای تازه ای است هر دفعه ای که لحن صدایت عوض شود   حالا که عشق پنجره را باز کرده است طوری نفس بکش ریه هایت عوض شود   کی گفته ل
یار سفر کرده
  بهار آمده، تنها بهار می‌داند که قدر یار سفرکرده یار می‌داند   رها شده‌ست و گرفتار قلب من، این را کسی که شد به غم تو دچار می‌داند   چه‌ها به روز من آورد شب، شب چشمت فقط  مدّبر لیل و نهار می‌داند   بهار غیر &#1
شب میخانه
  «ربنا آتنا» نگاهش را، که هوایم دوباره بارانی است السلام علیکْ یا دریا ، که دلم بی قرار و طوفانی است   «اِنّ فی خلق» تو خدا هم مست، روحْ حیران، فرشته‌ها هم مست «اِنّ فی خلق» تو زمین مبهوت، زیر یک آسمان &#16
حسرت پائیز
  می شود سخت ترین مساله آسان باشد پشت هر کوچه ی بن بست خیابان باشد!   می شود حال بدِ ثانیه ها خوب شود شهر هم غرقِ هماغوشی باران باشد   گیرم این عشق - که آتش زده بر زندگی ات - بعد جان کندنِ تو شکل گلستان باشد!   گی&
ای معمّای نگاهت مشکلِ بی خواب ها
  ای معمّای نگاهت مشکلِ بی خواب ها کارِ موهایت پریشان کردنِ بی تاب ها   پشتِ نستعلیق را ابروی تو خواهد شکست متنِ گیسویت پر از آرایه ها... اطناب ها   نام تو دارد به هم می ریزد علم نحو را حسِّ پنهان در حروفت ب&#1
ﺑﺎ ﭼﻨﮓ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﭘﺎﯼ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺟﻨﮕﯿﺪﻡ
  ﺗــﻮ ﻣﺪّﻋـﯽ ﺑﻮﺩﯼ ﺩﺭﻭﻥ ﺭﺍ ﻧﯿـــﺰ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻫﺮﮐﺲ ﻭ ﻫﺮﭼﯿﺰ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ !   ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺴﺘﯽ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺑﻮﺩ ﺍﻣـﺎ ﺩﻝِ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺭﯾــﺰ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ !   ﮔﻔﺘﻢ ﮐﻪ ﻭﯾﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ تهرﺍﻥِ ﻏﻤﮕﯿ