سبوی غزل
  وقتی تمام قافیه هایم را از خوشه های موی تو می چینم در سرخی سبوی غزل هایم تصویری از خیال تو می بینم   وقتی که در مزارع گیسویت هر روز بذر معجزه می کاری شاید شبی محال تو ممکن شد شاید شبی کنار تو بنشینم   عمر&#174
خدا با بی قراری سرنوشتم را بنا کرده
  نسیمی بافه های گیسوانم را رها کرده خدا با بی قراری سرنوشتم را بنا کرده   همیشه معتقد بودم که عشق افسانه ای واهی است  ولی انگار حالا در دلم آتش به پا کرده   پشیمان است هرکس عشق را پنهان نگه دارد  پشیمان ت&#
به روی گردنت افتاد تاری از گیسو
  اگر به رسم ادب از سرش کلاه گرفت نسیم باز مرا با تو اشتباه گرفت   دمی به ناز ، حجاب از رخت کنار زدی "پرنده پر زد" و "آهو رمید" و "ماه گرفت"   به روی گردنت افتاد تاری از گیسو تمام گردنه را یک تن از سپاه گرفت   دلی چنی&
میوه
  لب به روی لب ، تورا بوسیدمت،هنگام خواب   میوه را وقتی رسید ، از شاخه باید چید و خورد
به پایت ریختم اشکی و رفتم
  به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم   تو کوته دستیم میخواستی ورنه من مسکین به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم   نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم زکویت عا&#16
گل و خار
  خارخندید و به گل گفت:  "سلام" و جوابی نشنید... خار رنجید، ولی هیچ نگفت! ساعتی چند گذشت... گل چه زیبا شده بود دست بی رحمی نزدیک آمد، گل سراسیمه ز وحشت افسرد لیک آن خار در آن دست، خلید  و گل از مرگ رهید... صبح فردا که &#158
دروغ محض
  قد می‌کشم که باد شوی، پرپرم کنی بو بو و برگ برگ فراون ترم کنی   سوسو زدی و من به هوای تو آمدم پس حقّم این نبود که خاکسترم کنی   خوش می‌گذشت شاخه ؛ رسیدم ، که رد شدی تا یک دهن بچینی‌ام و نوبرم کنی   از اوج سبز&#
رها کن که در چنگ طوفان بمیرم
  رها کن که در چنگ طوفان بمیرم‌  به این حال و روز پریشان بمیرم‌    نه می‌خواستی با تو آزاد باشم‌  نه دل داشتی کنج زندان بمیرم‌    گل‌ِ چیده‌ام قسمتم بود بی تو  که در بستر خشک گلدان بمیرم‌    اگر ایستادم نه
زلزله یعنی قدم های تو وقت رفتنت
  ظهر مرداد است و این گرما و دم این روزها یاد آغوش تو می اندازدم این روزها   زلزله یعنی قدم های تو وقت رفتنت  مثل یک شهرم که می ریزد بهم این روزها   درب و داغانم به آن حدی که همدردی کند با دلم ویرانه های ارگ ب&#1
اصرار و انکار
  زیر ِ باران، هر نخ ِ سیگار می چسبد عجیب  دست توی ِ دست های ِ یار می چسبد عجیب   معنی ِ بی تاب بودن هایمان جز "عشق" چیست؟  شور و شوق ِ لحظه ی ِ دیدار می چسبد عجیب   کوچه باغ ِ خاطرات و خش خش ِ برگ ِ درخت  پرسه های &#16
مهم نیست
  از هم بپاشانم به آسانی! مهم نیست اینها برای هیچ طوفانی مهم نیست !   آغوش من مخروبه ای رو به سقوط است دیگر برایم عمق و&#174
چشمان کافرکیش
  خارق العاده اند چشمانت، تازه این با حساب ارفاق است چشمهایت فقط نه در ده ما، شهره در بیکران آفاق است    چشم آتش بیا
تاوان
  پیش پایم پیش مرگم خون چکان جان می دهد روبرویم فاتحی سرمست جولان می دهد   نیست آسان ماندن ِ در کشتی ِ در حال غرق! ناخ&#1583
وا کرده ام آغوش
  وا کرده ام آغوش قُلِ اللهِ شَهیدا نزدیک بیا اَقرَبُ مِن حَبلِ وَریدا   از کوچه گذشتی و نگاهم به تو افتاد لزید دل&#1605
آرزو
  خدمت شروع شد، تاریک و تـو بـه تـو بی عکس نامزدش، بی عکس « آرزو »   شب های پادگان، سنگین و سرد بود آخـر خدا چرا ؟... آخـر &